تبليغاتX
ملاثاني نيوز - یادنامه شهیدان ملاثانی
 

 
 
به پایگاه اطلاع رسانی ملاثاني نيوز خوش آمدید       اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا       

 
تاريخ : یکشنبه چهارم دی 1390

اشاره: ملاثانی ،شهر سرو قامتان استوار در میدان دفاع از حریم ولایت ،اسلام ناب محمدی (ص) و میهن و مهد پرورش شهیدان گمنام و شاهدان صادقی است که بر بلندای قله های افتخار و سرافرازی غزل بلند عشق و ایثار را سرودند و در وادی مقدس بسیج با روح خدا پیمان شهادت بستند و تا آخرین لحظات نفس نفیس خویش را هدیه به آستان آفریدگار مهربان نمودند.آری در عملیات کربلای ۴ سال ۶۵ سه گل لاله خونین فام ملاثانی باغ پر طراوت شهادت را به رایحه خوش مشام اخلاص و جانفشانی خویش معطر ساختند.امروز چهارم دی ماه سالگشت پرپر شدن سه گل سرخ ملاثانی شهیدان سردار رشید اسلام علی حمیدی اصل ،بسیجیان و دانش آموز ان شهید سعید حمیدی اصل و سعید مروانی می باشد.بیایید با گرامیداشت یاد و خاطره این سه شهید سعید بار دیگر و در آستانه ۹ دی ماه (یادآور حماسه مردمی و جلوگاه زیبای پیوند راستین امت و امامت )با شهیدان پیمان دوباره ای ببندیم که تا آخرین نفس از آرمان های بلند نظام اسلامی و حضرت امام خمینی (ره) پاسداری و سرباز پاکباخته مقام معظم رهبری  باشیم.  

 

سردار شهید علی حمیدی اصل در کنار سردار شهید علی بهزادی

حاج محمد حمیدی اصل در مقدمه ی کوتاهی اینگونه سردار شهید علی حمیدی اصل را معرفی می کند: شهید علی حمیدی اصل در خانوده ای روستایی(روستایی مذهبی و متدین)،چون کانونی سرشار از مهر و ایمان ( حدود 10 خانوار) رشد و پرورش یافت. خوب است بدانید این روستا(عوافی) 5 شهید و تعدادی از رزمندگان و جانبازان انقلاب اسلامی را کریمانه تقدیم آستان امام (ره)و انقلاب نمود.همه آنها داوطلبانه و از روی عشق و ایمان ندای رهبر و ولی زمان خویش را لبیک گفته و به جبهه های نبرد شتافتند.شهید علی حمیدی اصل از دوران ابتدایی (کلاس چهارم دبستان)همراه سایر بچه هاو دوستان همسال خو درروستا روزه می گرفت و پیش از آن نماز را آموخت و در نوجوانی خواند.از خصوصیات بارز و کم نظیر شهید ما در آن دوران .عبارتنداز: مهمان نوازی،سخاوت،اصلاح ذات البین ، انس ومحبت به کودکان ونوجوانان، صله ارحام ،و تقید به مبانی و احکام شرعی ، نظم و انضباط شخصی و کاری و همچنین بصیرت و بینش عمیق سیاسی ،می باشند.قصد دارم ان شاءالله در مورد هریک از این خصوصیات و خاطراتی(یا هر عنوان..) که  از شهدا دارم به اختصار مطالبی را برای دوستان بیان و عرضه خواهم کرد ،امید است مورد عنایت قرار گیرد.

 

شهید سعید حمیدی اصل در پلاژ دزفول

خاطره ای از حاج سيدباقر احمدي سنا درباره شهید سعید حمیدی اصل: «چه خوب است يادي هم از شهداي اين عمليات بكنيم .در عمليات كربلاي 4 چون ماهيت اين عمليات غواصي بود در منطقه عمومي اروند3 ماه قبل از عمليات بچه‌هاي رزمنده آموزش غواصي در رودخانه را در نزديكي شهرستان دزفول (پلاژ) ديدند در ميان اين رزمندگان جواني داشتيم به نام«سعيد حميدي اصل»ازبچه‌هاي ملاثاني،جوان 16 ساله، مؤمن، بسيار مؤدب و اهل عبادت، عبادتهايي كه او انجام مي‌داد بيشتر عبادت بزرگان و زاهدان را در ذهن تداعي مي‌كرد و درعين حال بسيار درس‌خوان و شاگرد ممتاز بود.  نماز جماعت اول وقت او ترك نمي‌شد به رزمندگان و دوستانش مي‌گفت اگر قرار است درحمله به دشمن خط‌شكن باشيم بايد در نماز نيز صف اول باشيم.شب عمليات كه فرا رسيد رزمندگان غواص در 4 دسته 22 نفري سلمان، ياسر، حمزه و قائم وارد آب شدند، قرار هم بر اين بود كه به ستون يك وارد اين معبر شويم.اولين دسته‌اي كه وارد رودخانه شد دسته ياسر بود كه برادرم شهيد «سيدطه احمدي سناء» هم در اين دسته بود چون دشمن نسبت به حضور ما آگاه شده بود شروع به تيراندازي كرد كه اين دسته تقريباً همه يا شهيد شدند و يا مجروح.شهيد «حميدي اصل» در دسته سلمان فارسي جزو اولين نفراتي بود كه زخمي شد يك نارنجك پاي چپ او را از ناحيه زانو قطع كرد. از شدت جراحات و براي اينكه دشمن صداي ناله او را نشنود و عمليات لو نرود علف‌ها و گِلهاي كنارش را در دهانش گذاشته بود، تا از خط گذشتيم و خاكريز را فتح كرديم (حدود ساعت 12 نيمه شب) سپس يك سنگر براي مجروحان آماده كرديم تا پيش از شروع طغيان اروند مجروحان را منتقل كنيم.شهيد «حميدي اصل» را به سنگر مجروحان انتقال داديم ديديم دو پايش قطع شده است و سرماي كشنده و آب شور منطقه مانند نمك بر زخم‌هاي اين شهيد نشسته بود ولي او مقاومت كرده بود و حتي صداي نالة او هم به گوش نمي‌رسيد. ديدم دهانش ورم كرده گِلها را از دهانش بيرون آوردم ديدم مانند ماهي كه از آب بيرون انداخته شده لبهايش شروع به تكان خوردن كرد هر چه گوشم را به لبهايش نزديك كردم متأسفانه نتوانستم متوجه شوم كه چه مي‌گويد اما يقين دارم كه يا قرآن مي‌خواند و يا براي رزمندگان دعا مي‌كرد. «حميدي» ساعت 4 صبح همان شب به شهادت رسيد و پيكر مطهرش پس از 12 سال به وطن بازگشت».

شهیدان سعید مروانی و سعید حمیدی اصل در یک تصویر(شماره ۱ و ۲)

یکی از همرزمان شهید می گوید :سعید مروانی از چند خصوصیت زیبا برخوردار بود که کمتر می توان آنها را در جوانان هم سن و سالش در آن دوران جست.زلالی و پاکی شخصیت سعید زبانزد همگان بود ،بطوریکه می توان هر ملکه اخلاقی انسانی را در او یافت.سعید مروانی قلب بسیار روف و مهربانی داشت و با احساس لطیف و صمیمیت مثال زدنی اش انیس خلوت و جمع همه بچه ها در جبهه ها و چه در ملاثانی بود.ویژگی دیگر سعید حجب و حیای اوست که سال ها باعث گمنامی او شده بود ،از تظاهر و ریا بشدت گریزان بود و شاید هم مفقودالاثر شدن او برای ۱۳ سال هم حکمتی در جهت اثبات این ویژگی سعید بود.جوانان ملاثانی لازم است که از زبان همرزمان شهید بیشنر با حیات آشنا شوند. 



ارسال توسط جمعی از نویسندگان
 
تاريخ : شنبه بیست و یکم آبان 1390

   

تصویر راست: سردار شهید علی حمیدی اصل در جزایر مجنون عملیات خیبر . تصویر سمت چپ سردار عبدالنبی خلیلاوی در کنار سرلشکر شهید فرجوانی فرمانده گردان کربلا

نفر اول از سمت چپ حاج سیدطعمه موسوی(والد حاج سیدعبدالله) ،حاج جواد ناصری نفر سوم

حاج سهراب کرمی ،شهید عبدالله کریم زاده و شهید علی حمیدیان مقدم



ادامه مطلب...
ارسال توسط جمعی از نویسندگان
 
تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390

بسم الله الرحمن الرحیم

آقای حمیدی: سلام علیکم ،شوق دارم صمیمانه قلم را به رهن خصائص و خصال شهیدانی چون راضی حمیدی اصل، علی حمیدیان پور ناصری، حسن متفرقه... و نیز برخی مردان مؤمن دیارمان سپارم تا هر از گاه تحفه ای از سر ارادت به فرزندان موطنم سطوری بر گستره اذهان و وجدانهای زنده ی پیر و جوانشان عرضه سازم. لکن از این بیم دارم مقدمه ای بر آن بار گردد و چون بریء پیش از من و رجماً بالغیب، ظریفانه و در سیاقی خاموش آنچه سزاوار نیست بر این قامت کشانند تا آسوده، النعل بالنعل با پارو زنان بحر خاطرات، همسنج وابسته یا همسنگ مخالف بنمایانند.

فایده های همراهی با شهید راضی حمیدی اصل

بدون هیچ اغراقی از جدیت توأم با صداقت و اخلاص این بزرگوار هر چه بگوییم قطره ای از دریاست. عصر روزی از ایام پاییز من و شهید راضی به قصد سر زدن به حاج طاهر حمیدی، تبلیغاتچی شهرمان در دوران دفاع مقدس به اتفاق هم رفتیم؛ اما نمی دانم برای چه کاری «ابو قاسم» بالای پشت بام رفته بود تا مجبور باشیم برای مدتی نه طولانی، وسط حیاط منتظر او باشیم. در این فرصت شهید راضی یک برگ از جیب خود بیرون آورد و به من گفت: بیا از امروز هر ایرادی، اشکالی، اشتباهی، انتقادی و... از هم دیدیم و شنیدیم، بنویسیم و به همدیگر بدهیم و اول تو شروع کن. بیا این برگه را بگیر و بعد سر فرصت مناسب خطاهای مرا بنویس و به من بده و اگر خواستی من هم در باره تو بنویسم...... آه آه آه اکنون ما فاتها در طوفان گذر ایام پیچید و گذشت، چه گذشتنی و حسرت، در محبس این سینه روان را می آزارد. اکنون سر به زیر در کوچه های این دلخرابه سرگردانم تا بلکه از آن عهد، عتیقه ی بهاداری در میان آوارها بیابم. آری «راضی» جنت مکان، این روزگار عجب چیزها می نویسد!!

عبدالامام حمیدی -27/7/90 - اصفهان



ارسال توسط جمعی از نویسندگان
 
تاريخ : شنبه دوم مهر 1390

 ضمن گرامیداشت هفته دفاع مقدس و یاد و خاطره همه رزمندگان و شهدای ملاثانی در هشت سال ایثار و جانفشانی و نیز بوسه زدن بردستان تمامی پدران و مادران شهیدان ، بمناسبت همین ایام چند قطعه عکس حاوی تصایر شهدا و نیز رزمندگان دیروز و ولی نعمتان راستین انقلاب اسلامی تقدیم نسل  دیروز و امروز ملاثانی می نماییم.خوانندگان محترم در صورت داشتن تصاویری ماندگار از یادگاران هشت سال دفاع مقدس ،می توانند از طریق ایمیل نسخه ای از آنها را جهت انتشار و ثبت در تاریخ مکتوب ملاثانی ارسال فرمایند. 



ادامه مطلب...
ارسال توسط جمعی از نویسندگان
 
تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390

حسن آقا اسوه صبر و استقامت بود.

به گواهی بسیاری از همرزمان ،حسن در عملیات فتح المبین و همچنین آزادی خرمشهر( بیت المقدس) بعنوان یک رزمنده ایثارگر نقش برجسته ای داشته است . اخلاق حسنه ،مهر و محبت به مادر و پدر و نیز استقامت در برابر دردها و رنج ها از ویژگی های برجسته شخصیت او بود .هنگام حضور در منطقه عملیاتی خرمشهر در اثر بمباران هوایی رژیم بعث  دست چپش آسیب دید ،به همین خاطر فرماندهان ،جهت استراحت و انجام کار درمانی  و مداوا به وی مرخصی چند روزه داده بودند ، تا مدتی در کنار خانواده روحیه عوض کند و به  گذراندن دوره نقاهت بپردازد. حسن بدون اطلاع قبلی و برای پنهان کردن موضوع مجروحیت از مادر (بدلیل وضعیت روحی و ارتباط عاطفی شدید مادر با شهید) یواشکی وارد خونه شده و با عجله سعی می کند سرو وضع اش را تغییر دهد تا واسه اهل خونه جلب توجه نکند.در آن دوران بنده سن و سال کمی داشتم مادرم منو واسه گرفتن نون به نانوایی محل فرستاده بود ،با اینکه شهید یه لحظه از کنارم گذشت ولی به جهت قیافه درهم ریخته اش از بابت مجروحیت نتوانستم او رو بشناسم و همین جوری به راهم ادامه دادم  اما یهو آقا حسن منو صدا  زد (علی –علی  ..) با اشتیاق بسمتش دویدم مرا در آغوش گرمش می گیرد. و محکم می فشارد .خلاصه بعد از  کلی احوال پرسی  و خش و بش شهید به من گفت : علی جان ! برو لباس های شخصی ام را بیار. و به خانواده چیزی نگو .گفتم : چرا ؟ با تبسم جوابم داد: نمی خوام مادرم را با این سرو وضع ملاقات کنم و مرا ضعیف و زخمی ببیند . در کنار منزل اصلی خودمان خونه شبه انباری داشتیم یه یاب حمام هم داشت ،شهید در آنجا دوشی گرفت و پس از آن وارد خانه شد، بعد ازاحوال پرسی و دیده بوسی ساکش رو باز کرد و مبلغی (تقریبا" در حد 7000تومان) از درون جیب آن در آورد، و دو دستی با حالتی خاص از تواضع و فروتنی تقدیم مادر کرد، خاطر مادرم واسه شهید حسن خیلی عزیز بود و شهید همیشه سعی می کرد جوری مادر را با روحیه و سرزنده ببیند گرچه مادر می دانست حسن در جبهه آتش و خون بوده اما راه و رسم عاطفی حسن رو می دانست .بعد از چند لحظه آقا حسن به سمت درمانگاه  دانشگاه رفت و زخم خود مجددا" پانسمان و تزریقات لازم را  انجام داد .هنوز سه چهار روزی از مدت مرخصی نگذشته شهید اسباب و وسایل اش رو گذاشت توی ساک و با اعضای خانواده خداحافظی و همراه دوستان و همرزمانش از جمله شهیدان محمد گلابی ،اصغر اسدی،عبد الله کریم زاده،و همچنین سید کریم مهدوی عازم مناطق عملیاتی و خطوط مقدم  جبهه شدند و خاطره شیرینی از استقامت ،حجب و حیا، اخلاق و مناعت طبع را برای ما به یادگار گذاشت.

خاطره به نقل از برادر شهید ،علی ساعدی (متفرقه



ارسال توسط جمعی از نویسندگان
 
تاريخ : سه شنبه دهم خرداد 1390

وصیتنامه شهید سیدکریم مهدوی

لاتطیع الکافرین فجاهدوهم به جهاد الاکبر (از کافران اطاعت مکن و با آنها جهاد کن جهادی بزرگ)

درود و سلام به امام امت خمینی (ره) بت شکن ، و سلام و درود به ملت شهیدپرور ایران ، و سلام و درود به پدر و مادر عزیزم و نور چشمانم .وصیت ام به پدر و مادرم ،اگر شهید شدم خدا را شکر کنید ، همچو حسین (ع) که 72 تن « یارانش » را از دست داد و افتخار کنید. اگر من شهید شوم برادرم سیدحسین را به جبهه بفرستید تا راهم را ادامه دهد.سرور ما اباعبدالله (ع) میباشد. من هم قسم می خورم به خون شهید علی حمیدیان که تا زنده ام از این پیر تکاور جماران اطاعت میکنم و جبهه را ول نمی کنم و تا اگر شهید شدم یک را حرکتی میان جوانان ایجاد بکنم.وصیت به مادران:ای مادران ،مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیری کنید،که فردا در محضر خدا نمی توانید جواب زینب (س) را بدهید که غم 72 شهید را تحمل نمود.یک وصیت دارم به جوانان عزیز و امید امام و امت ،جبهه را خالی نکنید،اسلام عزیز به شما جوانان نیاز دارد، اسلام را یاری کنید. خواهران با حجاب خودتان اسلام را یاری کنید.پدران و مادران از جلوگیری فرزندانتان به جبهه،خوداری کنید این هم برای اسلام است. سلام بر تمام خانواده و دوستان.مرا ببخشید و یکی از حقوق هایی که میگیرید به ثواب من بدهید.

خدایا ،خدایا تور را بحق زهرا خمینی را نگهدار

والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته

سیدکریم مهدوی  - 18/11/61



ارسال توسط جمعی از نویسندگان
 
تاريخ : یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389

براي او مي نويسم كه بهار حيات اش را به بهار شهادت پيوند داد

مي گويند مكتب نرفته كتاب مي خواند،شاگرد شهيد مطهري در دانشگاه مجازي انقلاب اسلامي و در مدرسه بسيج و كلاس مسجد  فلسفه اعتقادات را آموخت. به عشق خميني (ره)قله هاي رفيع عرفان و شهود را طي كرد.مهدي عطار از نواي دلنشين دعاي كميل اش ،سوز و گداز و گريه هاي شبانه اش نوشت:علي از قاريان ،مداحان زبده و توانمند است كه خبر شهادت اش در نخستين پنجشبه فروردين ماه بر روحيه بچه هاي ملاثاني بسيار اثر گذاشت..حاج محمد حميدي اصل از مباحث اقناعي او در زمينه اصول عقايد و نفي التقاط خاطره گفت .حاج لفته منصوري از صداقت ،باورهاي زلال و شفاف اش و شيفتگي او به امام خميني(ره) سخن راند و چه زيبا گفت : "علي حميديان پور شهيد كتاب است".آري علي حميديان پور ترجمان عبارت تاريخي و چشم نواز «ان الحياة عقيدة و جهاد» بود.علي نماد تواضع ، حجب و حياء در عين استقامت و استحكام در ايمان و عقيده بود.اگر لحظه اي به عكس او در گوشه چپ مطلب نظري كوتاه بيافكني و اندكي در آن تأمل كني چهره اش حكايت از رازها و ناگفته هاي بسياري دارد از مظلوميت حزب الله و شهيدان سخن مي گويد.براحتي درمي يابي كه اين مرد اهل تظاهر و ريا نبود، هرچه هست اخلاص ،صداقت ،بردباري و استواري در در راه دين و انقلاب است.من او را نديده بودم اما از كوچكي همسايه خانواده مكرم اش در ملاثاني بودم و بارها عكس اين شهيد عزيز را در پذيرايي منزل حاج عبدالله مشاهده كرده ام.معمولا" در ملاثاني براساس سنت حسنه اي كه دوستان انجمن اسلامي و بسيج ملاثاني بنا نهاده بودند،روز عيد فطر بشكل دسته جمعي به زيارت خانواده شهدا مي رفتيم ،نماز عيد قبلا در محوطه دانشگاه ملاثاني برگزار مي شد به همين دليل برنامه بازديد ابتدا از محله ملاثاني قديم(مسجد جامع) شروع و به بلوار معلم منتهي مي گشت ،لذا ديدار با خانواده شهيد حميديان پور هميشه آخرين برنامه ديد و بازديد ما بود، اما بيشتر در ذهن ماندگار مي شد،هم شخصيت حاج عبدالله و كلام ساده و نافذاش شنونده را ژرفاي منش و باورهاي شهيد رهنمون مي ساخت و هم فضاي معنوي جلسه در آن منزل نشان از كوي و بوي شهيد داشت.آري شهيد علي در ميان دوستانش از طراوت و نشاط خاصي برخوردار بود.دلش هميشه بهاري و دستانش پر از كرامت بود.و چه زيباست كه بهار عمرش با بهار شهادت پيوند خورد و در نخستين روز بهار(اول فروردين) در باغ سرخ شهادت گام نهاد و سرسبزي و طراوت را به جامعه اسلامي هديه نمود.ضمن تبريك و تسليت سالگشت شهادت شهيد علي حميديان پور به محضر مادر و خانواده محترم شهيد بويژه برادر ارجمند حاج عبدالله حميديان پور ،اميدواريم خدواند متعال به همه جوانان ما توفيق درك حيات و منزلت اين شهيد بزرگوار را عنايت بفرمايد. 


بسم الله الرحمن الرحیم

یا مقلب القلوب والابصار، یا مدبر اللیل و النهار،یا محول الحول و الاحوال ،حول حالنا الی احسن الحال

درآستانه پایان زمستان و سال 89 و حلول  بهار و سال 90 و آغاز تغییر فصل ها و دگرگوني طبيعت ياد و خاطره امام راحل(ره) و همه شهيدان بخصوص شهید علی حمیدیان که اول فروردین سالگشت عروج ملكوتي اوست، را گرامی داشته  وسال جدید را به عموم شهروندان عزيز ،گردانندگان و خوانندگان وبلاگ ملاثانی نیوز تبریک عرض می نمایم.

کرج – محمد حمیدی اصل



ارسال توسط جمعی از نویسندگان
 
تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389

سردار خراسانی فرمانده شهدای ملاثانی

حمید شاهید نامی است که همراه با بیان خاطرات شهدای ما همچون سردار شهید راضی حمیدی اصل و علی حمیدیان پور با شهر ملاثانی گره خورد.این امر سبب شد تا گشتی در فضای مجازی بزنم و سراغی از نام و نشان این فرمانده شهید بگیرم .نام حمید شاهید بیشتر از۶ مورد که دوتای آن مربوط به ملاثانی نیوز بوده رادیگر جایی مشاهده نکردم .بجز ملاثانی نیوز هیچ خاطره ،زندگی نامه و وصیتی از ایشان ندیدم.برای مسلم گردید.نام ماندگار این شهید راست قامت را باید در لیست شهدای مظلوم ۸ سال دفاع مقدس نهاد.شهید شاهید بنا به گفته و نوشته دوستان عزیزم جناب آقایان حاج محمد حمیدی اصل،حاج لفته منصوری و مهندس جلیل حمیدی فرمانده سپاه حمیدیه در حدود سال۶۱ بوده است.از سویی این گشت و گذار در فضای مجازی مرا متوجه ساخت که سردار شاهید از جمله رزمندگان مشهدی و از همرزمان شیر بیشه خوزستان ،یاور راستین امام امت (ره) سرلشکرشهید حسین علم الهدی است که نام وی در ردیف شهدای سرافراز حماسه شهر هویزه ثبت می باشد.گرچه از ویژگی بارز شهدا در زمان حیاتشان دوری از تظاهر و جستجوی نام و نشان است،اما صد افسوس که شهید بزرگواری همچون حمید شاهید اینک و ۲۴ سال پس از پایان جنگ و با برگزاری اینهمه یادواره و آیین بزرگداشت برای جوانان و نوجوانان معرفی نشده و خاطرات او ثبت نگردیده است.ایکاش جمعی از همرزمان و دوستان شهید با گردآوری خاطرات ،وصیت نامه و تصاویر موجود با همکاری بنیاد شهید و امور ایثارگران مشهد ،آنها را در قالب جزوه یا از طریق رسانه های مجازی منتشر و به ثبت رسانند.یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.  


ضمن تشکر از دوست عزیزم آقای حمیدی جهت زنده نگهداشتن یاد و خاطره شهدای گرانقدر دفاع مقدس، یاد آور میشود،در زمان باز گشت جسد مطهر سردار شهید هاشمی، یاد و خاطرات شهید هاشمی در کنار شهید حمید شاهید توسط همرزمانشان از سیمای خوزستان پخش شد. شهر ملاثانی نیز مفتخر است تعداد زیادی شهید و جانباز و رزمنده بمنظور دفاع از انقلاب اسلامی در سال های ایثار و دفاع مقدس تقدیم نماید. تعدادی از این عزیزان از جمله شهیدان راضی حمیدی اصل - علی حمیدیان - حسن متفرقه - مهدوی و هچنین رزمندگان آن روزها آقایان حبیب مرداسی - حاج لفته منصوری - حاج مرتضی حمیدی - عبدالعلی حمیدی - لفته دسومی(مرداسی) جلیل حمیدی ....مدتی تحت فرماندهی شهید حمید شاهید بودند. جهت پیگری یاد و خاطرات این شهید بزرگوار شاید از طریق ارتباط با سایت های رزمندگان حمیدیه و دشت آزادگان و نیز رزمندگان آن دیار نظیر حاج عبدالله طرفاوی و... بتوان نتیجه بهتری گرفت.

 کرج – حمیدی اصل


سال 59 در حمیدیه شهید حمید شاهید مسول ما (بچه های رزمنده ملاثانی) به همراه جمعی دیگر از رزمندگان اهواز بود. یادش بخیر در آن زمان بیشتر عملیات ها با توجه به قدرت لجستیکی و تجهیزاتی دشمن بعثی  بصورت پارتیزانی و تک شبانه انجام می شد،شهید حمید نفرات زبده و کارکشته را اول غروب انتخاب و به خط مقدم اعزام مینمود ،یک روز خواستم بعنوان راننده به همراه گروه بخط مقدم نبرد ،بروم چون گواهینامه داشتم.شهید  از من سوال کرد: آیا تا بحال در عملیات شرکت کرده ای؟ گفتم: نه ،گفت: نمی خواهد بیایی و خودش ایشان بعنوان راننده راهی خط مقدم شد.

جلیل حمیدی


شهید حمید شاهید یک شبه آسمانی بود

آن روزها در آن ساختمان بلند و دیوارهای قطور آن که به کاخ شیخ خزعل در حمیدیه معروف بود . حمید شاهید چون نگینی در جمع بسیجیان می درخشید ، همآنگونه که برادران عزیزم حاج محمد حمیدی اصل و مهندس جلیل حمیدی فرمودند این شیر مرد ، نیروهای جنگهای نامنظم را شبانه فرماندهی می کرد و بر قلب سیاه دشمن می تاخت . برای ما در آن اوایل جنگ دیدن انسانی با کمالات و ارزشهای معنوی حمید شاهید فخر بزرگی بود . حالا که به آن روزها فکر می کنم و جای خالی او و همرزمان شهیدش را می بینم ، احساس می کنم او از جنس خاک نبود بلکه شبه ای از آسمان بود که در این خاک درخشید و به جایگاه ابدی اش شتافت .روحش شاد و راهش پر رهرو باد .

اهواز - لفته منصوری
27/12/1389



ارسال توسط جمعی از نویسندگان
 
تاريخ : چهارشنبه یازدهم اسفند 1389

به بهانه سالگشت شهادت اولین فرمانده بسیج ملاثانی

در سال ۱۳۴۳ همزمان با نخستین جرقه های انقلاب اسلامی ،در روستای عوافی از توابع ملاثانی در خانواده ای مذهبی زاده شد.در دوران نوجوانی بهمراه خانواده به ملاثانی و سپس به محله آسیه آباد اهواز نقل مکان می کند.با فراگیر شدن نهضت اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی (ره) ،در حالی که راضی دوره نوجوانی خود را طی می نمود همراه با بردار خود حاج حسن حمیدی اصل و در کنار جوانان انقلابی محله آسیه آباد به فعالیت های ضد نظام ستمشاهی روی می آورد و با پیروزی انقلاب برای آموزش و سازماندهی نیروهای خط امام به ملاثانی می آید و در کنار جوانان مومن و انقلابی آن روز همچون حاج مرتضی حمیدی ،حاج محمد حمیدی اصل ،دکتر امین تلوری و.... وظیفه سازماندهی نیروهای انقلابی و سامان بخشی به وضعیت معیشتی مردم محروم ملاثانی و روستاهای اطراف را بعهده می گیرد.شهید راضی حمیدی اصل در همه عمر پربار خود رکوردار نخستین ها است.او اولین کسی است که ردای فرماندهی بسیج ملاثانی را برتن کرد و همو بود که در مقدمه اولین شهدای منطقه قرار گرفت و لقب سیدالشهدای ملاثانی را برای خود ماندگار ساخت،شخصیت سردارشهید راضی به زیبایی ها و خصایص منحصر بفردی زینت یافته بود کمتر در افراد دیگر یافت می شد.دلبستگی و عشق به اسلام و مکتب نورانی اهل بیت(ع)،ذوب در ولایت و رهبری حضرت امام خمینی(ره) ،بصیرت دینی و بینش بالای سیاسی،تواضع و فروتنی ،قاطعیت ،نظم و برنامه ریزی،مدیریت و فرماندهی جمعی.اینها صفاتی بود که بارها توسط یاران و همرزمان شهید در نوشته ها و گفته ها تکرار و به ما رسیده است.اما یک ویژگی نسبت به همه موارد فوق الاشاره در شهید راضی برجسته تر بود و آن مظلومیت شهید است.سردار راضی حمیدی اصل از همراهان و همرزمان سرلشکر شهید علی هاشمی در هور و عملیات سخت و دشوار آن شرایط بود.مردان هور به آرامش ،دوری از ریا و تظاهر،سختکوشی ،صبر و تحمل ،مقاومت و ایستادگی و مدیریت و تیزهوشی زبانزد همه بودند.به همین خاطر اجساد مطهر این عزیزان سالها پس از اتمام جنگ و بعد از مدت ها گمنامی به آغوش خانواده هایشان بازگشت.

شهید راضی حمیدی اصل نخستین کسی است که بستر تشکیل بسیج در ملاثانی و سازماندهی نیروهای وفادار به انقلاب اسلامی و خط امام را فراهم ساخت و کار تشکیلاتی را بنا نهاد.در فتنه بنی صدر و منافقین طی دهه شصت ،روشنگری های او توانست جوانان این خطه را از گرایش به انحرافات سیاسی و فرهنگی آسیب ناپذیر و خط نفاق را رسوا نماید.براساس گواهی دوستان شهید ایشان از همان اوایل کاندیداتوری بنی صدر از مخالفان سرسخت ریاست جمهوری او بود.و تبلیغات اغواگرانه طرفدران بنی صدر و ملی گرایان متظاهر به دین نتوانست بر باور و گرایش ولایی او تاثیر بگذارد.شهید راضی علاوه بر تاسیس بسیج در زمینه راه اندازی جهاد سازندگی و حزب جمهوری اسلامی در کنار همرزمان اش همچون حاج مرتضی حمیدی،حاج محمد حمیدی اصل ،حاج لفته منصوری،مهندس جلیل حمیدی ،حاج عیدالله حمیدیان و مرحوم دکتر تلوری تلاش ها و فعالیت های گوناگون و چشمگیری را به انجام رساند.اما علاوه بر این زحمات زخم زبان ها و انگ ها را نیز از جماعت مدعی امروز به جان خرید اما به عشق انقلاب و امام دم برنیاورد.سردار شهید راضی حمیدی اصل همیشه از تظاهر و نامجویی و فخر فروشی گریزان بود و دست تقدیر نیز شهادت او را مظلومانه و در هور کنار سرلشگر شهید علی هاشمی رقم زد.آری سردار شهید راضی حمیدی اصل در روز ۸/۱۲/۶۲ مظلومانه و در حال که ذکر قرآن برلب داشت حله شهادت را برتن کرد و به ملکوت اعلی پیوست.در مظلومیت شهید همین بس که در سالگشت شهادت او هیچ مراسم بزرگداشتی برگزار نمی شود و حتی اطلاعیه ای دو خطی هم از سوی نهادها و ارگان ها ی عریض و طویل در سطح شهر نصب نمی گردد. 


بسمه تعالی

جناب آقای نعیم حمیدی
با سلام و احترام
ضمن تشکر و تقدیر از اهتمام جنابعالی و کلیه نویسندگان وبلاگ ملاثانی در پاسداشت یاد و خاطره شهیدان والا مقام بویژه شهیدان عزیز شهرستان باوی و ملاثانی و شهید عزیز راضی حمیدی اصل که با ایشان موانست و مجالست زیادی داشتم . در خصوص تشکیل نهادهای انقلابی و سازمان های اداری در اول انقلاب اسلامی نقش دانشجویان پیرو خط امام در دانشگاه ملاثانی را باید تاکید کنم . برخی از این دانشجویان در یک ارتباط اصولی و اسلامی با جوانان منطقه از جمله شهیدان عزیز ما اقدامات و فعالیتهای ارزشمندی انجام دادند افرادی مثل مرحوم دکتر امین تلوری و برادران گرامی اش حسین و مهدی و علی ؛ دکتر سیاهپوش ؛ دکتر هوشنگ خزان ؛ مهندس نمازی ؛ مهندس خرم آبادی ؛ مهندس ابراهیمی ؛ دکتر بهمن خسروی و برادرش ؛ آقای بابادی ؛ مهندس پورجم ؛ مهندس هاشمی ؛ دکتر مدرس موسوی ؛ دکتر عالمی سعید ؛ علی خسروی و آقای بدیراوی... به عنوان مثال در رابطه با تشکیل جهاد سازندگی دکتر هوشنگ خزان یکی از افراد تاثیر گزار بود یا در رابطه با تشکیل سپاه پاسداران دکتر مدرس موسوی نقش مهم داشت جوانان ملاثانی بویژه شهید راضی حمیدی اصل در تشکیل و مدیریت و برنامه ریزی این نهادها با مشارکت دانشجویان نقش ایفا می کردند .

اهواز - لفته منصوری
14/12/1389



ارسال توسط جمعی از نویسندگان
 
تاريخ : دوشنبه دوم اسفند 1389

حاج احمد فلیح زاده

شهید راضی دارای تفکر ناب بود.

برای اولین بار بود که او را دیدم ،بسیار محجوب ، بدور از تکلف و خیلی کم تن به گفتگو می داد،حتی پس از جلسه، گفتم :حاجی یه عکس ازت می خوام ،گفت باشه اگه توی ماشین پیدا کردم واسه ات می فرستم تا اینکه حاج لفته گفت زرنگ باش همین الان ازش عکس بگیر شاید حاجی بهتر از من می دانست بچه های هور از خودنمایی گریزانند،البته بارها شنیدم ،بچه هایی که توی هور و مجنون جنگیدند، همه کم حرف،آرام و صبور اند،اهل ریا و تظاهر نیستند.مدتی پیش به حاج حسن پیشنهاد تهیه و انتشار کتاب کوچکی در قطع وزیری پیرامون زندگی و سیره سردار شهید راضی حمیدی اصل را دادم ،حاجی هم با اون روحیه بسیجی و مثال زدنی اش ،یه هفته نشده جلسه مختصری را با همرزمان شهید  ترتیب داد.شب ولادت حضرت رسول اکرم (ص) جمعی از دوستان گرد هم اومدند البته خیلی ها هم بخاطر مشغله های شخصی و اداری نتوانستند خود را به این جمع برسونند.حاج احمد فلیح زاده،حاج آقا میناوی (از فرماندهان کمیته انقلاب اسلامی اهواز در سال های اولیه انقلاب و جنگ)حاج ابوعادل مشعلی،حاج لفته منصوری ، مهندس جلیل حمیدی....اون شب برای ما صفای دیگری داشت.من هم از فرصت استفاده کردم بدون اینکه حاج احمد فلیح بدونه که این گفتگو در نشریه مجازی ملاثانی منتشر بشه برای لحظه ای کوتاه هم شده صندوقچه اسرارش را برایمان گشود و با اندکی تأمل در خصوص شهید راضی گفت:

سال ۱۳۶۲ در منطقه مجنون و در آغاز عملیات والفجر مقدماتی ،من ،سردار شهید راضی ،حاج سیدعباس پورفرجی و سیدقیس حسینی باهم در یک گروه و سنگر بودیم ، من هم سرگروهی آنها را برعهده داشتم ،شب عملیات حول و حوش ساعت ۳ نیمه شب و پیش از اذان صبح این سه نفر طبق برنامه ی هر روزشان در راستای حفظ سوره های قرآن با صدای بلند شروع کردند به تلاوت آیات نورانی قرآن ،فکر کردم بلحاظ حساسیت موضوع عملیات و شنود دقیق دشمن به آنها تذکر بدهم ،خطاب به آن سه عزیز گفتم:عراقی ها صدای شما می شنوند و شلیک می کنند ،حیفه که شما را از دست بدهیم.ولی بازهم دیدم با توصیه و تاکید شهیدراضی بکار خودشون ادامه دادند ،همینطور تا وقت اقامه نماز صبح رسید.حالا می خواستم این نکته رو بگم ،که شهدا و رزمندگان از درجه اخلاص بسیار بالایی برخوردار بودند که در آن ساعات پرخطر هم دل از قرآن و عبادت نمی کنند.

سمت راست از نفر دوم:جواد ناصری،...شهیدراضی حمیدی اصل،حاج احمد فلیح زاده

از حاجی درباره بینش و نگاه سیاسی شهید پرسیدم در جوابم گفت:شهید راضی حمیدی اصل نسبت به افراد هم سلک اش از شم سیاسی بسیار عمیقی برخوردار بود.در مقطع حضور بنی صدر در پست ریاست جمهوری و وجود فتنه های سیاسی ،شناخت افراد بسیار مشکل می نمود ،اما شهید راضی بگونه ای صحنه سیاسی کشور را برای بچه ها ترسیم می کرد و براحتی آنان را در مسیر و بینش سیاسی صحیح و در خط نورانی امام قرار می داد .شهید راضی در مباحث فکری و عقیدتی خیلی سریع شنونده را همراه خود می ساخت.اون موقع من همراه آقای میناوی در کمیته انقلاب اسلامی بودم شهید راضی مکررا" به من مراجعه می کرد،دغدغه حفظ و تداوم انقلاب را داشت و بدنبال اجرای رهنمودها و منویات حضرت امام خمینی بعنوان ولی فقیه دوران بود.علاقمندی به اسلام راستین از همان اول در وجود ایشان موج می زد.شهید راضی در بین تمامی جوانان آن روز از تفکر ناب و اصیل برخوردار بود و با التقاط سر ستیزه داشت.اگر سردار شهید راضی حمیدی اصل در حال حاضر در میان ما حضور داشت بدون تردید در زمره اصول گرایان راستین و مدافعین سرسخت ولایت مقام معظم رهبری بود.



ادامه مطلب...
ارسال توسط جمعی از نویسندگان
 
تاريخ : یکشنبه دهم بهمن 1389

شهید علی حمیدیان پور ،مردی از تبار عارفان بود.

خاطرات ماندگاری از برخی همرزمان و دوستان شهیدم از دوران گذشته اما نه چندان دور دارم که درصددم در قالبی روزآمد و بشکل شایسته آنگونه که زیبنده شهدای عزیزمان باشد تقدیم نسل جوان نمایم،امیدوارم با فضای بوجود آمده این آرزو با جسم نحیف ام به خاک سپرده نشود،تا در مقابل شهیدان احساس گناه و شرمندگی نکنم.گرچه در بیان مناسب این خاطرات دستانم عاجز و قلمم قاصر است.شهدای انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی اغلب دارای خصوصیات مشترکی بودند که می توان آنها را از لابلای سطور وصیت نامه هایشان (که بازگو کننده و جلوگاه باور ، ایمان و همچنین دغدغه های قلبی آنها است)استخراج و برای علاقمندان برشمرد.

از نگاه بنده ،شهیدان ما در آغاز نفس و قلب خویش را با معارف اسلامی و ایدئولوژی حسینی پرورش دادند آنگاه آماده هر گونه فداکاری و جان فشانی در را دفاع و پاسداری از انقلاب  و آرمان های بلند رهبرشان شدند. بعضی مانند ورزشکار ورزیده ای که دوی استقامت ،سرعت و  پرش را بشکل متوالی انجام دهد، آهسته ،مداوم و با استقامت شروع کردند و سپس با شتاب مثال زدنی مدارج و قله های کمال را طی و با گذر از موانع، به ملکوت اعلی عروج کردند.شهید علی حمیدیان پور از شهیدان گرانقدر ملاثانی است که از دیرباز با وی بسیار همدم و مانوس بودم و یقین دارم به اندازه حقیر با کس دیگری رابطه نداشت.البته تقدیر ایجاب نمود ،در چند ماه منتهی به شهادت ایشان از یکدیگر (از جهت جسمی) باشیم.(من دوره آموزش خدمت سربازی و طی دوره های عمومی و تخصصی رزم در عجب شیر و تهران بودم و ایشان در منطقه عملیاتی) خدا میداند که دراین مدت زمان کوتاه شهیدعلی چه اندازه از مدارج بزرگی و کمال را طی کرد. شهید علی حمیدیان پور در خانواده ای زحمتکش و متدین پرورش یافت. نسبت به نماز و روزه همچون برادرانش از دوران نوجوانی مقید بود. مدرسه نرفت اما سواد خواندن و نوشتن را از برادرانش فرا گرفت . بسیارمهربان ،با محبت ،صمیمی ،صادق وبا اخلاص بود. روحیه ای ظریف و عارفانه ای داشت. در مباحث جبر و تفویض و علم خدا و اختیار انسان (که هضم اش درآن مقطع برای خیلی از جوانان سخت می نمود) مسلط و صاحب نظر بود. در کتابخانه مسجد صاحب الزمان(عج) و کانون توحیدی ولی عصر(عج) مباحثه می کردیم گاهی اوقات جدل و پرسش و پاسخ ما تا نزدیک اذان صبح بطول می انجامید.این مطالب را درعین نظری بودنش با روحیه لطیف وعارفانه توأم می ساخت و عطش مخاطب اش را به مسائل اعتقادی فرو می نشاند (و جلوه ای زیبا از استاد غیر مستقیم اش ،علامه شهید مرتضی مطهری(ره) که علاقه وافری به آثارش مکتوبش داشت ،را به نمایش می گذاشت)سیر و سلوک او در آن لحظات همنشینانش را به حال هوای معنوی و فکری خاصی سوق می داد.در کنار مطالعه کتابهای شهید مطهری، قران را با صدای زیبا و دلنشین قرائت می کرد. بطوریکه مرحوم نجف ناصری (مدرس قرآن) در باره او می گفت: "علی آقا در آینده از قاریان بزرگ خواهد شد". دعاهای صحیفه سجادیه را با جذابیت و معنویت مخصوصی می خواند و شنونده را بشدت متأثر از زمزمه ها و نغمه های آسمانی امام سجاد (ع) می ساخت .به یاد دارم هنگام حضور در در ستاد فرماندهی سپاه حمیدیه بین دو نماز( که به امامت سردار رشید پاسدارشهید حمید شاهیدبرگزار شد) برای نخستین بار در آن مکان دعای ثغورالمسلمین حضرت زین العابدین (ع) را آنچنان رسا وبا صدای روح افزا خواند ،که نماز گزاران سخت متاثر شدند تا جایی که فرمانده سپاه حمیدیه (شهید حمید شاهید) که خود نیز از اهل فضل و صاحب معلومات دینی و زینت یافته به حله تقوی بود، تحت تأثیر انفاس ملکوتی شهید علی اقدام به شرح و توضیح دعای مذکور نمود.

ایستاده از راست:شهید علی حمیدیان پور،حاج محمدحمیدی اصل،عبدالعلی حمیدی،شهیدراضی حمیدی اصل

نشسته از راست: حاج مرتضی حمیدی و عبید حمیدی

شهید علی حمیدیان از هر فرصتی که بدست می آمد به مطالعه می پرداخت و یافته هایش از قران، صحیفه سجادیه،مفاتیح الجنان،نهج البلاغه، اصول کافی، کتابهای استاد شهید مطهری و....را با آن بیان ویژه اش برای دیگران بازگو می نمود .او با اینکار از یک طرف اصل موضوع را به مخاطب می رساند واز جهتی دیگر او را شیفته بیان شیرین و لطیف اش می ساخت.

او از نردبان براهین فلسفی و استدلال های کلامی ، عجایب و شگفتی های نظام محسوس به اوج سکوی معرفت رسید و پس از طی این مرحله کأنه خدا بدون واسطه و با چشم دل نظاره می کرد و از آن استدلال ها و مبادی فلسفی مستغنی شده بود.«الهی ترددی فی الاثار یوجب بعد المزار- خدایا تفکر و گردش من در آثار تو مرا به دیدارت دور سازد.»....« متی غبت حتی تحتاج الی دلیل یدل علیک»...« عمیت عین لا تراک»...«ماذا وجد من فقدک و ما الذی فقد من وجدک»....«یا من اذاق احبائه حلاوة المؤانسة..»...« الهی اطلبنی برحمتک حتی اصل الیک»...خلاصه هر عبارتی ازاین قبیل زمزمه های عارفانه را برزبان جاری می ساخت و با زبانی زیبا که غیر قابل نوشتناست ، و با گفتن کلمه الله  الله  الله بشکل ممتد، سیر ملکوت می کرد.

اگر شهادت را عروج روح به سوی پروردگار عالم معنا کنیم، به تاکید می توان گفت آقا علی بارها در کسوت شهید دیده شد. یعنی بگونه ی سخن می راند که وصلش با خالق برای مخاطبش محسوس بود.«صحبوا الدنیا بابدان ارواحها معلقة بالمحل الاعلی : با دنیا و اهل دنیا با بدنهایی معاشرت کردند که روحهای آن بدنها به بالترین جاگاهها پبوسته بود.- حکمت 139» «قد اخلص لله فاستخلصه او خود وعمل خود را برای خدا خالص کرده است، خداوند نیز به لطف و عنایت خاص اش او را مخصوص خود قرار داده است»سرانجام در حالتی که کتاب مولایش امام علی(ع) ،نهج البلاغه ،آن قران ناطق در دستانش بود،در روز اول فروردین سال 1362به فیض عظیم شهادت نائل گشت  و قطرات خون پاکش بر سطور این گنجینه ی گرانبها چکید. روحش شاد وراهش پر رهروباد.ازشهید و خانواده محترم و دوستانش وسایرعلاقمندان به خاطر قصور و ناتوانیم در انعکاس کامل اطلاعاتم در باره شهید علی حمیدیان پوزش می طلبم.

کرج-حمیدی اصل


شهید علی مخالفان انقلاب را به موافقان تبدیل می کرد

شهید علی حمیدیان پور شهید مکتبی بود . کتاب جزء لاینفک زندگی این شهید بزرگوار بود . یکی دیگر از خصلتهای شهید علی علاقه به جوانان و نوجوانان بود . در سال تحصیلی 60-59 جنگزدگان در مدارس ملاثانی مستقر شده بودند و سال تحصیلی برای بچه های ملاثانی از مهر شروع نشد . فقط توانستند مدارس ابتدائی را راه اندازی کنند . به همت برخی از دانشجویان آن زمان نظیر دکتر بهمن خسروی که هم اکنون معاون دانشگاه ملاثانی است ، برادر ایشان بیژن و آقای بابائی محل فعلی آمفی تئاتر دانشگاه و اتاق های همجوار آن را برای دبیرستان مهیا کردند سقف نداشت و با برزنت مسقف شد و کلاسها در این اوضاع و احوال تشکیل گردید . شهید علی حمیدیان در آن شرایط هم در راه اندازی دبیرستان کمک می کرد و هم در زمینه فعالیت دینی و انقلابی بویژه مطالعه کتابهای شهید مطهری ما را ترغیب می کرد . همواره در دبیرستان شهید شیخانی حضور می یافت و مانند مرشدی امین به ما کمک می کرد . چنان رئوف و مهربان بود که بچه ها به او عشق می ورزیدند . آری همآنگونه که حاج محمد حمیدی اصل که همرزم و دوست صمیمی شهید بود نوشت از چنان انعطافی برخوردار بود که مخالفان انقلاب در وجود او ذوب می شدند و به موافقان تبدیل می شدند . یاد و راه این شهید بزرگ پاینده باد.

لفته منصوری 



ارسال توسط جمعی از نویسندگان
 
تاريخ : شنبه یازدهم دی 1389

سردار شهید علی حمیدی اصل را باید دوباره شناخت.

بقلم : حاج محمد حمیدی اصل

در راستای معرفی سردار رشید اسلام شهید علی حمیدی اصل و همچنین جامه عمل پوشاندن به وعده قبلی مبنی بر بیان ویژگی ها و منش شهید سرافراز اینک مطالبی هرچند کوتاه اما پرنکته را تقدیم خوانندگان محترم وبلاگ ملاثانی نیوز می دارم.در نوشته پیشین بیان شد ،شهید علی حمیدی اصل (یکی از اعضای ستادی گردان کربلا) خصوصیاتی داشت که که او را از سایر هم قطاران و دوستانش متمایز می ساخت ،که از جمله آنها می توان به: مهمان نوازی – سخاوت – اصلاح ذات البین – انس و محبت به کودکان و نو جوانان – صله ارحام – متشرع بودن – نظم و انضباط شخصی و کاری و بعد شم عمیق سیاسی و ومنش ایثارگری اشاره نمود.که اینک هرکدام را به اختصار شرح می دهم:

مهمان نوازی : در گذشته وسایط نقلیه بسیار اندک و معدود بود و رفت و شد غالبا" بشکل پیاده روی یا بمدد چارپایان یا و بعضا" دو چرخه انجام می گرفت،در آن دوره زمانی رسم بر این بود ، بسیاری ازمسافران و رهگذران (اعم فروشندگان و عطاران دوره گرد،بغالان،مال خران،کارگران سمپاش مزارع و منازل و....) هنگام ظهر یا شب به هر روستایی که می رسیدند همانجا نیز اتراق و بیتوته می کردند.شهید علی حمیدی اصل از همان دوران کودکی و نوجوانی هر رهگذری را در روستا می دید بلافاصله او را به خانه دعوت می نمود. با تقدیم آب خنک برای شستن دست وصورت و همچنین رفع خستگی ونوشیدن، وارفتگی و تعب مسیر و و رنج ناشی از گرمای طاقت فرسای خوزستان را ازتن آنان بر می کند و جان تازه به آنان می بخشید. البته این مهمانان تکلف آورنبودند ،همین که همراه سرپرست خانواده و فرزندانش دور یک سفره می نشستند، خوشحال می شدند.

سخاوت : سردار شهید علی حمیدی اصل از همان دوران نوجوانی به کسی نه نمی گفت ،هرکاری که از او بخواهند (از قبیل دلو آب از چاههایی با عمق حدود 15 متر عمق ،آماده سازی ملات کاه گل برای اندود مالی خانه ها در پاییز،کمک در جمع آوری محصولات کشاورزی و....)با اشتیاق و از عمق جان ودل انجام میداد. صندوق تعاونی تاسیس نمود که در آن زمان باعث رفع بسیاری از مشکلات و گرفتاری ها شد.

صله ارحام :ایشان اهمیت زیادی به امر سرکشی ازآشنایان دور و نزدیک قایل بود حتی اگر در مدت دو دقیقه و آنهم بصورت سرپایی (شبیه دید و بازدیدهای عید فطرنزد اهالی محترم ملاثانی) داخل حیاط خانه در حد سلام و احوالپرسی. گاهی نیم روزی که به منزل می آمد به چندین خانواده سر میزد.

اصلاح ذات البین :احیانا گاهی اوقات بعضی رفتارها موجب سردی روابط و کدورت خانواده ها یا فامیل می گشت ،ایشان با استفاده از محبوبیت مثال زدنی خود در میان خویشان که ناشی از صله رحم مداوم بود، باعث  رفع سوء تفاهم ها و در نتیجه آشتی و اخوت آنها می شد.

انس و محبت به کودکان و نوجوانان : هنگامی که در روزهای تعطیل به روستا می آمد، کودکان و نوجوانان گرداگرد او حلقه می زدند ،با اینکه هم سن سال آنان نبود لیک در بازیهای دسته جمعی مانند دو گل کوچک و ... آنان را همراهی می کرد.( لازم به ذکر است این خصوصیت هنگامی روشنتر می شود که بدانید در فرهنگ آن زمان روستا براساس یک باور غلط، چنین رفتارهایی را دون شان می دانستند و ،همبازی شدن بزرگان با کودکان و نوجوانان را نوعی عقب گرد و عدم رشد عقلی می پنداشتند.)

تقید به احکام شرعی و تاکید بر درآمد و لقمه حلال: مرحوم پدر ما(والد شهید) فاقد سواد خواندن و نوشتن بود ،اما همیشه قلم ودفترچه ای داشت که آنرا درون قاب ساعت شخصی (که از آن برای اعلام زمان اذان و نماز وقت نماز بهره می جست)قرار می داد تا حساب و کتاب درآمد ناچیز مالی سال خمسی خانواده در آن ثبت شود، شهید که در مقطع ابتدایی درس می خواند، ریز محاسبات خمسی را برایش یاد داشت می کرد تا در موقع پایان سال خمسی آنها را جمع و جور کند تا سهم امام و مابقی سهم سادات را پرداخت نماید.شهید علی حمیدی اصل قبل از رسیدن به سن بلوغ (در دوران ابتدایی) نماز می خواند و روزه میگرفت . در دوران نوجوانی توضیح المسائل تهیه و مطالعه می کرد و پاسخ سوالات شرعی مرحوم پدر را از روی رساله برایش می خواند. قرائت درست قرآن کریم:در یکی از شب ها بمناسبت 15 شعبان و میلاد خجسته حضرت بقیه الله الاعظم (عج) آیین مدح و دعا در مقابل حسینیه شیخ علی الصافی تقریبا" روبروی منازل حاج شریف «پدر شهید سعید مروانی »و جانباز حاج حسن حمیدی «همرزم و  دایی شهدا» جمعیت انبوهی (اعم از پیر و جوان) جهت پاسداشت این مناسبت گردهم آمده بودند ،و شاعران در مدح و دعا برای ظهور امام زمان(عج)سروده های خود را برای مردم بیان می کردند،در آن مراسم شرکت کنندگان اقدام به قرائت سوره حمد می کردند و حاج ملا سجاد اعصامی اشتباهات آنها را اصلاح کند. در پایان حاج ملاسجاد اعلام داشت:«قرائت علی از همه بهتراست و هیچ غلطی نداشت اما رنگ وبوی فارسی دارد» (مثل اینکه شهید علی قرائت قرآن را از یک روحانی غیر عرب آموخته بود.) .هرگاه در جمع دوستان یا محل کار و... روحانی نبود، امامت نماز جماعت به شهید محول می شد.



ادامه مطلب...
ارسال توسط جمعی از نویسندگان

بسم الله الرحمن الرحیم 

و به نستعین. اللهم اشرح لی صدری و یسرلی امری

گرچه دستی در عرصه نویسندگی ندارم و از این جهت نتوانم حق مطلب را ادا کنم ،لیک از طرفی احساس می کنم نکاتی پیرامون حیات طیبه شهدا بویژه سردار شهید علی حمیدی اصل وجود دارد که بیان آنها برای خوانندگان بخصوص نسل جوان خالی از فایده نیست ،همچنین شاید این اقدام سبب گردد تا دوستان اعم از آشنایان و همرزمان شهیدان گنجینه درون و سینه ها در باره شهدا بگشایند و از آنها برای افکار عمومی رونمایی کنند و به جوانان و نوجوانان معرفی نمایند.شهید علی حمیدی اصل در خانوده ای روستایی(روستایی مذهبی و متدین)،چون کانونی سرشار از مهر و ایمان ( حدود 10 خانوار) رشد و پرورش یافت. خوب است بدانید این روستا(عوافی) 5 شهید و تعدادی از رزمندگان و جانبازان انقلاب اسلامی را کریمانه تقدیم آستان امام (ره)و انقلاب نمود.همه آنها داوطلبانه و از روی عشق و ایمان ندای رهبر و ولی زمان خویش را لبیک گفته و به جبهه های نبرد شتافتند.شهید علی حمیدی اصل از دوران ابتدایی (کلاس چهارم دبستان)همراه سایر بچه هاو دوستان همسال خو درروستا روزه می گرفت و پیش از آن نماز را آموخت و در نوجوانی خواند.از خصوصیات بارز و کم نظیر شهید ما در آن دوران .عبارتنداز: مهمان نوازی،سخاوت،اصلاح ذات البین ، انس ومحبت به کودکان ونوجوانان، صله ارحام ،و تقید به مبانی و احکام شرعی ، نظم و انضباط شخصی و کاری و همچنین بصیرت و بینش عمیق سیاسی ،می باشند.قصد دارم ان شاءالله در مورد هریک از این خصوصیات و خاطراتی(یا هر عنوان..) که  از شهدا دارم به اختصار مطالبی را برای دوستان بیان و عرضه خواهم کرد ،امید است مورد عنایت قرار گیرد.

 محمد حمیدی اصل - استان البرز(کرج)

۵/۹/۸۹


حاج حسن حمیدی اصل:

سردار شهیدعلی حمیدی اصل دربین دوستانش خصوصیات ممتازی داشت تدین واخلاق حسنه بارزترین انهابود.



ارسال توسط جمعی از نویسندگان
 
تاريخ : جمعه سوم دی 1389

  ای دل بکن بکوی شهیدان زیارتی  ـــــــــــــــــــــ تا کی بفکر این زر وصال و عمارتی

جز آرزوی قبر حسین بر دلم نبود  ـــــــــــــــــــــــ  اینست راه عشـق اگـر با بصـارتی

شهر ملاثانی شهر شهادت ،شهری که کوجه هایش نشان از صفات پسندیده علی حمیدی اصل دارد،گل هایش بوی خوش مشام سعید حمیدی اصل را می دهد.ومردمانش با دستان مهربان چون سعید مروانی میهمان را بر سفره کرامت و سخاوت فرا می خواند.  

فردا 4 دی ماه یادآور عملیات کربلای۴ و سالگشت پرپر شدن سه گل خوشبوی گلستان خمینی(ره) شهیدان سردار علی حمیدی اصل ، سعید حمیدی اصل و سعید مروانی است .دلاور مردانی که به عشق اسلام و با پیروی از فرامین مقتدای نهضت ،حضرت روح الله دل در گرو جهاد و ایثار نهادند تا اینکه نفس نفیس خویش را در طبق اخلاص تقدیم دین و انقلاب نمودند و با شهادت خود مشعل فروزانی فراروی آیندگان و شیفتگان راه سرخ حسینی را برفروختند. و چه زیبا مناسبتی ،سالگرد شهادت این عزیزان با ایام ماه محرم و سوگواری سرور و سالار شهیدان حضرت حسین ابن علی(ع)مصادف گشته است.امامی که شهیدان انقلاب اسلامی و ۸ سال دفاع مقدس او را الگو و نماد خود در راه دفاع از ارزش ها و تعالیم اسلام ناب محمدی (ص) قرار دادند و در نهایت فرجام شهادت نصیب آنان گردید.آری فردا سالروزشهادت این سه شهید و دلاور مرد راستین گردان کربلاست اما مدعیان امروز که خود را مالک نام و یاد شهیدان می دانند .در خواب غفلت فرو خفته و حتی تصویری از آنان بر سر در مسجد یا نهادی و یا پس کوچه ای ننهادند.در هر حال یاد شهیدان در عمق ضمیر دوستدران راستین امام ، انقلاب و ولایت ماندگاراست.در این روز پیمانی دوباره با شهیدان و یادگاران آنان می بندیم و می گوییم ای مردان دوران خون آتش و اسطوره های ایثار و از خودگذشتگی وصایای شما را بر زمین نخواهیم گذاشت.پیشنهاد می دهیم همسنگران و دوستان شهدا در صورت امکان فردا شنبه راس ساعت ۱۶ جهت قرائت فاتحه و تجدید میثاق با شهیدان در مزار شهدای ملاثانی حضور بهم رسانند. همچنین سایر خوانندگان محترم وبلاگ در راستای مشارکت در آیین مجازی بزرگداشت این این عزیزان در قالب ایمیل یا کامنت نظرات پیام ها و دیدگاههای خود را جهت انتشار ارسال فرمایند.

فرازی از وصیت نامه شهید سعید حمیدی اصل

من يخرج من بيته مهاجراً الي الله و رسوله ثم يدرکه الموت فقد وقع اجره علي الله"آن کس که ازمنزل خارج و بسوی خدا و رسولش هجرت نماید و سپس مرگ او را دریابد پاداش او بر خدا و پیامبرش خواهد بود."آن چرا که می خواهم بنویسم ،با اینکه تکرار مکررات است ،ولی دریغ نمی کنم چون: «ان الذکری تنفع المومنین» تا کی می خواهید بخاطر مسائل دنیایی از همدیگر نگذرید ،در حالی که فرزندان شما در جبهه ها از جان خود می گذرند ،تاکی می خواهید در چارچوب حیات خود در گناهان محصور باشید ،تاکی می خواهید بدون رعایت حجاب و با حیایی کامل در خیابان ها راه بیفتید در حالی که رزمندگان در جبهه ها از گناهانی که در خلوت مرتکب شده اند ،نیمه های شب ناله می کنند.مبادا به جبهه ها نیاید و مصداق این آیه شوید:« ما لکم اذا قیل لکم قاتلوا فی سبیل الله و المستضعفین اثقالتم الی الارض..» دل خود را به دنیا خوش نکنید ،که دنیا جای افراد مومن نیست .ای مردم نگذارید تاریخ دوباره تکرار شود و امام خود را تنها گذارید.همانگونه که امام حسین(ع) را تنها گذاشتند.


فرازی از وصیت نامه شهید سعید مروانی

ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة یقاتلون فی سبیل الله فیقتلون و یقتلون وعدا" علیه حقا"فی التورات و النجیل و القرآن و من اوفی بعهده من الله فاستبشروا ببیعکم الذی بایعتم به و ذالک هو الفوز العظیم

اللهم بلغ بایمانی اکمل الایمان و اجعل یقینی افضل الیقین

با درود بیکران به امام امت و امت شهیدپرور و با سلام به آقا امام زمان (عج) و با سلام به تمامی خانواده های داغ دیده شهدا ،خدایا من ضعیف ناتوان که تحمل درد پاهایم را ندارم ،چگونه عذاب تو را تحمل کنم؟خدایا مرا ببخش!از گناهانم درگذر،بعد از این نوشته ها یک چیز دیگررا بگویم ،موقعی که دو تا دوست از همدیگر جدا می شوند ،دوری همدیگر را نمی توانند  تحمل کنند حالا این بنده حقیر فکیف اصبر علی فراقک .چطور دوری تو را تحمل کنم؟خدایا اگر به من بگویی که تو بنده گناهکار بودی! می گویم :تو رحمانی ،رحیمی ،کریمی ،خدایا از گناهانی که در خلوت گاه دنیا انجام دادم خیال می کردم که کسی مرا نمی بیند ،عذر می خواهم .اللهم فقبل عذری ،خدایا عذر مرا بپذیر .خدایا ما با تو پیمان بسته بودیم که تا پایان راه برویم و بر پیمان خویش همچنان استوار مانده ایم ،خدایا های و هوی بهشت را می بینم ،چه غوغایی ،حسین به پیشواز یارانش آمده ،چه صحنه ای فرشتگان ندا دهند که همرزمان ابراهیم ،همرزمان موسی ،همدستان عیسی ،همکیشان محمد (ص) ،همسنگران علی ،همفکران حسین ،همگامان خمینی از سنگر کربلا آمده اند ،چه شکوهی ،خدایا به محمد (ص) بگو پیروانش حماسه آفریدند خیبری به پا کردند و بدری دیگر،والفجری دیگر بپا کردند .خدایا به علی (ع) بگو زمانی که در آن زمان یاور میطلبیدی و کسی نبود که جوابت را بدهد این زمان خونت در رگهای جوانان ایران همچنان می جوشد.آری همه یاران سوی مرگ رفتند در حالیکه نگران فردا نبودند.خدایا دوست دارم چشمهایم را دشمن در اوج دردش از حدقه بیرون آورد دست و پاهایم را قطع کنند و قلبم را در اماج رگبارهایش کنم و سرم را از تن جدا کند تا در کمال فشار و آزار دشمنان مکتبم ببینند که گرچه چشمهایم و دست و پاهایم و قلب و سرم را از من گرفتند اما یک چیز را نتوانستند از من بگیرند و آن ایمان و هدفم است،که عشق به الله و معشوقم به مطلق جهان هستی و عشق به شهادت و عشق به امام و اسلام است.  



ارسال توسط جمعی از نویسندگان
 
تاريخ : چهارشنبه چهاردهم مهر 1389

اشاره :او مظلوم ترین شهدای ملاثانی است.بی سرو صدا به جبهه آمد و بخاطر قلب پاک و ایمان زلالش دو روز بعد از آمدنش با عجله به دیدار پروردگارش در بهشت برین شتافت .کمتر از او یاد می شود ولی نام او در پرفای دل یادگاران راستین روزهای جهاد و شهادت ماندگار شده است،آری او کسی نیست جز شهید "فواد عباس پور".راستش ما هم کمتر از او شنیدیم، اما دو روز پیش حاج خلیل خلیلاوی که سینه ای مجروح اما آکنده به یاد شهیدان ملاثانی دارد،به بنده زنگ زد و گفت :نعیم خاطره ای از شهید فواد عباس پور نوشتم و برای شما ارسال نمودم ،این شهید مظلوم ترین شهدای ملاثانی است."بعد گفت :نعیم از شهید عکس دارید ؟لحظه ای به گالری عکش شهدا سری زدم ،دیدم نه ما از ایشان عکسی نداریم ،به جاهای دیگر که مثل ما مدعی شهدا هستند سری زدم دیدم آنجا هم خبری نیست ،تلفن کردم به اخوی بزرگوار شهید بعد از کلی تشکر از حاج خلیل و شرمنده کردن اینجانب ،قول داد عکسی از شهید را برایمان بفرستند ،که ان شاءالله بمحض وصول ،منتشر خواهیم کرد.لذا خاطره ذیل بقلم شیوا و صادق استاد خلیل خلیلاوی تقدیم همه خوانندگان صمیمی و همیشگی "ملاثانی نیوز" می گردد. 

فواد پاک

عملیات والفجر 8 در منطقه فاو آغاز شد . برای تکمیل گروهان امام حسن (ع) چند تا ازبچه ها به شهر برگشته بودند، تا با تبلیغات سینه به سینه نفراتی را جذب کنند .عبدالنبی خلیلاوی به ملاثانی رفته بود و با کسانی که می شناخت ، صحبت کرد .توی دبیرستان شهید شیخانی با صادق امینی روبرو شد و از او دعوت کرد. صادق از قبل آمادگی داشت و با بسیج همکاری می کرد.صبح روز بعد صادق به همراه دوستش برای اعزام به جبهه در بسیج حاضر شدند . فواد را به عبدالنبی معرفی کرد . عبدالنبی گفت : " آقا فواد هم می خواد به جبهه بیاد؟ "صادق جواب داد : " بله ، ما همکلاسیم و دیروز از من سوال کرد ،کجا می ری ، گفتم جبهه و ایشون گفت من هم میام . میشه بیاد؟ " عبدالنبی سری تکان داد و گفت :" باشه بیاد ، لطفا برید فرم اعزام رو پر کنین ، 1ساعت دیگه حرکت می کنیم. "گروهان توی ساختمان های فرودگاه مستقر بود . با شروع عملیات ، بعثی ها آبادان را زیر آتش توپخانه گرفته بودند . عباس فرمانده گروهان برای جلوگیری از تلفات مجبور شد، رزمنده ها را درون کانالی که نزدیک ساختمان ها حفر بود ، جا دهد . هوا سرد بود ولی چاره ای نبود .بعد از ظهر عبدالنبی به اردوگاه آمد . بعد از احوالپرسی ، گفت : " کلی معطل شدیم ،عراقی ها پل ایستگاه 7 رو زده بودن ، مجبور شدیم از پل ایستگاه 12 بیائیم اون هم خیلی شلوغ بود"و سپس همراهانش را نشان داد. از دیدن فواد پورعباس تعجب کردم .همکلاسی ام بود اما فکر نمی کردم روزی به جبهه بیاید.با او و صادق خوش و بش کردم . توی دسته اول سازماندهی شدند . فرمانده دسته نعیم مشعلی¹ و معاونش عبدالنبی بود . آموزش ساده ای به آنها دادند و تجهیزات و اسلحه وماسک ضد شیمیایی و لباس تحویل گرفتند . فواد باد گیر آبی را تنش کرد و رزمنده  ی تمام عیاری شد .در ایام فاطمیه قرار داشتیم .بعد از نماز جماعت مغرب و عشا ، روضه خوانی حضرت فاطمه (ع) را حاج صادق آهنگران خواند. بچه ها توی تاریکی شب ، خودشان بودند وخدایشان. طوری گریه می کردند که انگار کسی پیش آنها نبود.در اینچنین مجالسی ، آدم حس می کند مستقیم روبروی خدایش نشسته و هیچ تعلق خاطری به چیزی ندارد و می خواهد با خدا حرف بزند ولی زبانش بند می آید ، بغض گلویش را می گیرد و می زند زیر گریه ، هی گریه می کند بلکه زبانش باز شود و از خدا چیزی بخواهد اما نمی تواند . گریه اش بیشتر می شود. یاد گذشته اش می افتد و اعمالش و توشه ای که ناچیز است و باز گریه می کند و زبانش هنوز بند است.ولی خدا از دلش خبر دارد و حتی اگر چیزی نگوید ، صداقتش را می بیند و خدایی شدنش را متوجه است و باز گشتش را می پذیرد و به سوی خود دعوت می کند . همان لحظه است که آدم  احساس شادی در قلبش موج می زند و سبک می شود . با عقده باز شده ی قلبش و اشک چشمش ، روحش همانند فلز سیقل شده برق می زند و هیچ زنگاری روی آن نمانده است. دست پاچگی بعثی ها از عملیات والفجر 8 ، آنها را به بمباران آبادان کشانده بود چون ساختمان های فرودگاه امنیت نداشتند ، بچه ها باز شب را در کانال سر کردند. همه با تجهیزات و یک کیسه خواب،



ادامه مطلب...
ارسال توسط جمعی از نویسندگان
 
تاريخ : یکشنبه یازدهم مهر 1389

تقدیم به همه یادگاران سال های غیرت و شهادت

از راست :حاج سهراب کرمی(پدر شهید) ،شهید سعید مروانی ،دکتر سیدحسن کربلایی

از چپ:شهیدسعید حمیدی اصل ،شهیدعلی حمیدیان مقدم،نفرآخر سیدباقر احمدی ثنا

ایستاده از راست:شهید مروانی،دکتر کربلایی،حاج حسن خالدی،دکتر رحیم حمیدی

ایستاده از چپ:شهیدعلی حمیدیان مقدم،----،دکتر کربلایی،سیدقاسم باوی محمدپور

نشسته از چپ:شهید سعیدمروانی ،----،سیدحمیدباوی محمدپور



ادامه مطلب...
ارسال توسط جمعی از نویسندگان
 
تاريخ : یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389

اشاره :امروز تماسی داشتم با سیدباقر احمدی ثنا ،مردی که سینه اش ما لامال خاطرات و یاد شهیدان و رزمندگان ۸ سال دفاع مقدس و از چهره های ماندگار جنگ،خیلی وقته که مزاحم اش میشوم تا برایم از شهدای ملاثانی بگوید،اول ایشون سراغی از بچه ها خصوصا" حاج لفته منصوری گرفت و بعد از کلی احوال پرسی ،خاطره ای از شهید سعید حمیدی اصل در هنگامه عملیات والفجر۸ ، فتح فاو و سه راهی مرگ برایم گفت و در این روزهای عید و جشن صله رحم ما را به دیدن شهدا برد و عید ما را با نام آنها صفای دیگری بخشید. اکنون این خاطره ی کوتاه اما نغز و پرمعنی را تقدیم همه خوانندگان صمیمی و همیشگی ملاثانی نیوز می کنم.و به اهل سعایت می گویم :سعید حمیدی اصل ،نه فقط قهرمان شهر ماست بلکه ما او را قهرمان ملی می دانیم.   

سعید حمیدی اصل اسطوره اخلاق بود.

در عملیات والفجر ۸ حدود ساعت ۴ صبح خط مقدم را از بچه های مشهد تحویل گرفتیم  ، تا ضمن استحکام بخشیدن به مواضع ،شهر فاو را پاکسازی نماییم.محل استقرار ما سه راهی مرگ بود(جاده فاو - بصره) شهید بابا زادگان گفت :سید شما برو بالای خاکریز و نگهبانی بده ،ما می خواهیم کمی قرآن بخوانیم ،من هم اجابت کردم و رفتم بالای خاکریز و مشغول نگهبانی شدم ،بعد از چند دقیقه ناگهان یک گلوله تانک به پشت خاکریز درست در محل سنگر شهید بابا زاده اصابت کرد،بنده متوجه نبودم  گلوله به کجا خورده ،لذا اومدم پایین و در حال حرکت ،با شهید بابا زادگان صحبت می کردم ، گفتم : ببینن این گلوله نامرد چکار کرد، احوال ما را بهم ریخت ،وسایل بچه ها را در پشت خاکریز درب و داغون نمود.اما وقتی   رسیدم به سنگر دیدم ،گلوله درست خورده وسط سنگر وسر شهید بابا زاده از بدن جدا شده و ایشان در کنار  شهید گل پلجی هر دو به فیض بزرگ شهادت نائل آمده اند ،یک لحظه از خود بی خود و دچار شوک و تشنج شدم و توی سر خودم می زدم .شهید سعید حمیدی اصل خودش را به محل حادثه رسوند ،حمایل و آرپی جی را گذاشت زمین و یک سیلی محکم تو گوشم خواباند و گفت ،چت شده ،شهید شدند دیگه .با اینکه سن و سال اش از من کمتر بود، اما مرا شرمنده منش و مناعت طبع خویش ساخت .سعید لحظه ای مرا به درون سنگر برد ،و همانجا بنده را به صبر و متانت سفارش نمود و گفت : همه ی ما در اینجا بدنبال شهادتیم ،لذا گریه و زاری معنا ندارد.آری سعید در منطقه عملیاتی آرام و قرار نداشت و در یک جا نمی نشست ، سنگر به سنگر سراغ بچه ها را می گرفت و با خنده ، خوش رویی و فراخی سینه به همه بچه ها روحیه ی مضاعف می بخشید.  

خاطره به نقل از : سید باقر احمدی ثناء 



ارسال توسط جمعی از نویسندگان
 
تاريخ : جمعه بیست و دوم مرداد 1389

فرمانده دلاور دوران ۸ سال دفاع مقدس استاد حاج خلیل خلیلاوی از حسین کرمی راهدار و پدرش حاج سهراب برای جوانان و نوجوانان ملاثانی می گوید.حسین را دوباره بشناسیم.

لبخند حسین

تازه از خط مقدم بر گشته بودم،وسایل حمام را از چادر برداشتم و بیرون آمدم،کریم مشعلی پیک گروهان موشکی به سمت من آمدو گفت:"20 نفر اعزامی جدید به گردان ضد زره دادن" گفتم:" لیست شون رو گرفتین؟"  گفت: "بله،  یکی شون هم سراغ شما رو گرفت و میگه همشهری شماس." گفتم:"بگو نیم ساعت دیگه توی چادرشون جمع بشن، من اونجا میام." سر ساعت وارد چادر شدم، همه بلند شدند و صلوات فرستادند. با همه سلام واحوالپرسی کردم ،ولی خبری از همشهری ام نبود، بین آنها نشستم و بعد از خوش آمد گویی ، برنامه آموزشی و وضعیت منطقه عملیاتی شلمچه را شرح دادم. به صورتها نگاه میکردم و دنبال گمشده ای بودم. در چادر بالا رفت و یک نوجوان ریز جثه وارد شد و لبخندی داشت، به آرامی سلام کرد و همان جا نشست. نگاهی کردم ، انتظار نداشتم به جبهه بیاید.بعد از جلسه خودم را از سوالات و جمع رزمنده های نوجوان رها کردم و سراغ حسین رفتم. خیلی خجالتی بود. با هم قدم زدیم و به سمت چادرمان رفتیم. از ملاثانی سوال کردم، چون مدت زیادی بود که نرفته بودم،از پدرش عمو سهراب سراغ گرفتم. سر به زیر بود، جوابهای کوتاه می داد.گفتم: "حسین  هروقت کار داشتی ، رودر واسی نکن" گفت :"حتما "و خداحافظی کرد. بعد از هر مرتبه که از خط مقدم به "اردوگاه مارد" می آمدم،دنبال حسین می فرستادم و احوالش را می پرسیدم و آنها هم طبق برنامه در حال طی کردن دوره قبضه 106 بودند. بعد از مرخصی 2 روزه که رزمنده های نوجوان رفته بودند،حسین سراغم آمد و کلی صحبت کردیم و شام را در چادرمان ماند.از خط مقدم و رفتن به آن از من سوال می کرد.گفتم: " حسین خیلی عجله داری؟" گفت : "من برای همین اومدم. "گفتم : " انشا ا... میری."برنامه رفتن به خط مقدم شهرک دوعیجی را تهیه کردم. رزمنده های نوجوان به نوبت به همراه مسئول قبضه که از رزمنده های با تجربه بود، به خط مقدم اعزام می شدند. یک روز غروب که از خط  برگشتم. از کریم سراغ حسین را گرفتم ،کریم گفت : " حسین از شما گلایه داره . " گفتم: "واسه چی؟ " گفت : " میگه شما همه رو به خط فرستادین ولی حسین رو نفرستادین . " گفتم: "برو صداش کن."  چند دقیقه بعد حسین آمد. سلام کرد ولی سرش پائین بود، جواب سلام دادم و به احترامش بلند شدم و بعد از مصافحه گفتم : " حسین آقا ازم ناراحتی؟"چیزی نگفت. ولی مشخص بود، خجالت میکشد. گفتم :"حسین آقا،  طبق برنامه رزمنده ها به خط می رن و فردا نوبت شماس." سرش را بلند کرد و لبخندی زد و واقعا لبخند صورتش را جذاب میکرد . گفت : "اجازه هست برم؟ " گفتم : " تازه اومدی،کجا؟ "  گفت : " برم آماده بشم."  گفتم :" فردا نوبت شماس نه الان، خوب اگه عجله داری باشه برو."بعد از چند روز ، ماموریت گردان  ضدزره  در خط مقدم تمام شد و بوی عملیات دیگری در منطقه شلمچه می آمد. از تدارکات وانت خواستم که وسایل و تجهیزات را از خط مقدم بیاورد. ماشین نبود و قول فردا صبح را دادند.غروب توی چادر حاج مسجدی بودم که صدای فرمانده گروهان خمپاره دم چادر آمد. تا مرا دید گفت :"تازه از خط اومدم امدادگرا گفتن بچه های ضدزره مجروح شدن." سریع سوار جیپ شدم و به چادر مخابرات رفتم. مسئول مخابرات خبر داشت .سفارشات را به حاج مسجدی کردم و با عزیز ماکنعلی به سمت خط رفتیم. جاده خیلی تاریک و پر از پیچ و خم بود. عملیات کربلای 8 هم اوایل شب شروع شده بود. جاده پر ازتردد بود. همه ماشین های سبک و کمپرسی ها چراغ خاموش می رفتند و غیر از تاریکی ،گرد وخاک هم بلند می شد. جیپ ما سقف نداشت و چفیه بر روی سر وصورتمان پیچیده بودیم.برخی از کمپرسی ها ما را نمی دیدند و مجبور می شدم چند مرتبه از جاده پایین بروم وتوی دست اندازها که دل و روده آدم را از جا میکند، بیافتم.به اورژانس خط دوعیجی رسیدیم .امدادگر خبر شهادت دوتا و زخمی شدن یکی شون را به ما داد. آب دهانم خشک شد و بغض گلویم را گرفت ولی نمی توانستم گریه کنم. تصویرلبخند حسین جلوی چشمهایم آمد.دوباره جاده تاریک و پر از گرد و خاک را از سر گرفتیم. بارش خمپاره و توپ دشمن در کنار و روی جاده مثل همیشه ادامه داشت. بعد از مسافتی به اورژانس دومی رسیدیم .مسئول اورژانس ما را به انتهای سنگرها راهنمایی کرد. سه رزمنده را کنار سنگر دیدم که دراز کشیده بودند برای یک لحظه تصور کردم خوابیده اند. ولی توی شب عملیات بین این همه صدای انفجار کسی خوابش نمی برد. با چراغ قوه صورت هایشان رانگاه کردم ولی هیچکدام حسین نبود. نشانی معراج شهدا را گرفتیم و راه افتادیم. ناگهان خمپاره ای ماشین مان را متوقف کرد . پیاده شدیم و ماشین را به کنارجاده هل دادیم و سریع لاستیک پنچر راعوض کردیم.خودمان را به جاده خرمشهر - اهواز رساندیم و به معراج شهدا رفتیم. بعد از پرس وجو ،نتیجه ای نگرفتیم . نزدیک صبح بود که به اردوگاه برگشتیم .صبح با عزیز به خرمشهر رفتیم. تصویر حسین و پدرش عمو سهراب توی ذهنم بود. حالا چه حالی داره ، البته عمو سهراب چون رزمنده است آمادگی دارد ولی بالاخره پدر هست .شنیده بودم که پدر حاضر است بمیرد و مردن فرزندش را نبیند.هر چه اورژانس و بیمارستان و معراج شهدا توی خرمشهر و آبادن بود رفتیم ، ولی اثری پیدا نکردیم ، توی بیمارستان طالقانی آبادان بنده خدایی از اورژانس به ما گفت :برخی از مجروحین و شهدا رو مستقیم به اهواز می برن.نزدیک عصر به اردوگاه رسیدیم. تمام موارد گردان ضدزره را با حاج مسجدی هماهنگ کردم.صبح روز بعد با همان جیپ جبهه به سمت اهواز حرکت کردیم. قبل از ظهر به معراج شهدای اهواز رسیدیم . مسئولی به ماگفت: "جنازه حسین کرمی و محمد ستاره را تحویل خانواده هایشان دادند و امروز تشیع جنازه حسین است."محمد ستاره هم خصوصیات حسین را داشت وهم شباهت ظاهری .به میدان چهار شیر که رسیدیم به سمت ملاثانی رفتیم. در راه به کاروان تشیع شهیدی رسیدیم ، دل توی دلم نبود، ممکن است تشیع حسین باشد؟ با سبقت از ماشین ها ، به اول کاروان رسیدیم. عکس شهید عبدالله نعامی بود . بنده خدا سرباز بود ، اورا می شناختم، هم محله ای ما بود . برایش فاتحه ای خواندیم و باکاروان به ملاثانی رسیدیم.وارد بازار شدیم، هر لحظه به مسجد جامع نزدیک تر می شدیم. در مسجد جمعیت ایستاده بودند. با دیدن ما به استقبالمان آمدند و ما را با آن لباسهای خاکی در آغوش گرفتند.حجله ای کنار در مسجد با عکس شهیدی گذاشته بودند و زیرآن نوشته بودند : شهید حسین کرمی راهدار.  توی عکس همان لبخند روی صورت حسین بود.   

خلیل خلیلاوی



ارسال توسط جمعی از نویسندگان
 
تاريخ : چهارشنبه بیستم مرداد 1389

بابا قرار بود من بروم شماها چرا؟

عزيزي فرمودند كه ياد و خاطره ايي از شهداي گرانقدر منطقه را جهت انعكاس به وارثان و جوانان عزيز و خانواده هاي محترم منطقه بازگو نمائيد حسب دستور مطلبي به اختصار به استحضار مي رسانم : تقسيم بندي انسانها در جبهه هاي هابيليان و قابيليان ـ ظلمات و نور ـ آگاهي و جهل و ... در تمامي موضوعات وجود داشته و دارد . می توان نام رزمندگان دلاوری در سن و سال آقايان دکتر ابراهيم غفارزاده ، مهندس نعمت نمازی و ... شهيدي با ضريب هوشي بالاتر نسبت به بقيه همسن و سالان و همكاران در اولين عمليات اجرا شده در جبهه نبرد حق عليه باطل به درجه رفيع شهادت نائل آمد و آقاي ابراهيم غفارزاده با شركت در عمليات های متعدد توفيق زنده ماندن و سعادت ادامه راه و خواسته و وصيت شهيدان را در جبهه علمي و تخصصي و غيره پيدا نمود و تعدادي ديگر از عزيزان موفق در صحنه هاي ديگر .اما آنچه بیشتر خود را در دفتر خاطرات روزهای دفاع مقدس نمایان ساخته ولازم است جوانان ما از آن سرمشقی برای زندگی خود بگیرند حضور پدرانی آسمانی که با تقدیم گل های رعنای گلستان خود به پای ارزش های انقلاب اسلامی ،خود نیز با دلی پر امید وروحی آکنده به عشق وامید به میان رزمندگان می آمدند و روحیه آنان را در عرصه جهاد وایثار مضاعف تر می کردند.آری !! پدر بزرگوار دانش آموز شهيد حسين کرمی راهداری يعني حاج سهراب کرمی ،مونس رزمندگان و یاور هميشگي جبهه ها از این گروه مردان روزهای سخت بود. کسی که مرزی بنام قومیت ورنگ وزبان در نگاه اومعنا ومفهومی نداشت ،فلب نازنین اش به عشق اسلام وامام می تپید. او در عین داشتن سن بالا سعی می کرد که هيچ عملياتي را از دست ندهد ،او همواره لباس رزم برتن داشت و گوش به فرمان روح خدا بود.

خبر شهادت فرزندش كه در همان مرحله نخست حضور در جبهه و شركت در عمليات به فیض شهادت نائل گشته را به اومی دهند، اما وی ترجیح می دهد بر بالین و جنازه شهيدی دیگر که همرزم فرزند گلگون کفن اش بود حاضر شود ودر همان جا بدلیل رابطه معنوی وعاطفی با شهید مذکور با واژه فرزند از اوگله می کند و خطاب به ایشان می گوید :بابا قرار بود من بروم شماها چرا؟ گويي شهيد همرزم همان حسين شهيدش بود، كه بدرستي اينچنين نيز بود، چرا كه با شركت در مراسم همرزمان خود و فرزندش كه همگي در جبهه واحد و جبهه نور و در گرو يخرجهم من ظلمات اله نور و عنده ربهم برزقون می باشند و البته حاج سهراب همچنان منتظر ( و منهم من ينظر ) باقيماند .

هدف :

1-  شناخت اولياء ، شناخت راه آنان ، و پيروي از اولياء و حركت بسمت نور و خروج از ظلمات و رزق و روزي خوردن نزد پروردگار را سبب مي شود .

2-  ادامه راه شهداء ـ صالحان ـ انبياء اوصيا و منتظر ماندن رحمت الهي ولي عصر (عج) با تمسك به خدا و پيامبر و ائمه و ولايت و اجراي فرامين آنها خواهد بود .    

خاطره به نقل از : مهندس سیدمحمود(کمال)میرباقری


پاسخ دکتر غفار زاده به خاطره نقل شده از

مهندس میرباقری 

خواستم از دوست عزیزم مهندس کمال میرباقری  تشکر کنم و برای ایشان و همه عزیزان آرزوی توفیق نمایم.همه افتخار من از آن دوران دفاع مقدس دوستی و آشنایی با عزیزانی است که میتوان نام مقدس رزمنده را بر آنها نهاد این نام زیبنده عزیزانی همچون حاج سهراب کرمی ، خلیل خلیلاوی ، سروش قشونی، دکترسید حسن کربلایی وسید احمدکربلایی و....می باشد که دلاوری و ایثارشان همواره تاریخ جاودانه خواهد ماند  نه برای بنده که فقط بقدر نشستن گرد جبهه بر پیشانی ام آن دوران عزیزرا درک کرده ام.اگر آنروزها ایران عزیز چشم براه فرزندان خود بود تا با از جان گذشتگی امنیت را به این آب و خاک باز گردانند امروز همچنان چشم براه فرزندان خود است تا جایگاه واقعی خود را در صحنه اقتصادو تکنولوژی و جهانی بازیابد. جایگاهی که شایسته ایرانی است که بیش از هزار وهشتصد سال پیش دانشگاهی به نام جندی شاپورداشته است .جایگاهی که با تاسیس دارالفنون در 160 سال پیش میتوانست  منجر به ورود علوم نوین به کشور ما شود  و....  دستیابی به چنین جایگاهی میسر نیست جز اینکه در حد و اندازه های مهمترین مراکزتحقیقاتی و علمی دنیا به این امور مهم بپردازیم تا در آینده به همت همه جوانان این آب و خاک به چنان اعتماد به نفسی برسیم که بخواهیم خود به تولید تکنولوژی بپردازیم و این جهادی است علمی و مدیریتی وانشاالله دست یافتنی.با تشکر

ابراهیم غفارزاده
برکلی-امریکا


 درود بر حاج سید محمود ( کمال ) میرباقری که با این خاطره ارزشمند بار دیگر یاد خانواده ای اصیل ، انقلابی ، ریشه دار و مومن را زنده کرد . حقیقتا حسین یکی از شهیدان عارف پیشه بود . حسین اهل تظاهر نبود . حسین به تمام معنا شهید بود .
اما نکته زیبا و دلنشین برادر عزیزم جناب آقای مهندس میرباقری برگرفته از آیه شریفه 23 سوره مبارکه احزاب است که خداوند می فرماید ( من المومنين رجال صدقوا ما عاهدو الله عليه فمنم من قضاء نحبه و منهم من ينتظر ) می باشد . نقش حاج سهراب پدر شهید حسین کرمی راهدار در دفاع مقدس و پس از آن همواره زبانزد خاص و عام است . یاد رزمندگان صادق و دانش آموزان با هوشی چون نعمت اله نمازی و ابراهیم غفارزاده و دیگر دوستانشان به جوانان امروز ملاثانی این نکته زیبا را بیان می کند که این جوانان در کنار شهیدان والا مقام ملاثانی و سرداران و رزمندگانی چون خلیل خلیلاوی و عبدالنبی خلیلاوی و عبدالامام حمیدی و کربلائی و عطاران و .... دفاع مقدس را در برابر دشمنان انقلاب اسلامی به پیروزی رساندند ؛ این است که جنگ عرصه صفارایی حق و باطل بود و یاوران حق به دور از هر خط غیر خدایی همه در کنار هم بودند . امید است که امروز هم در کنار هم بمانند .یاد و خاطره شهیدان والا مقام و منتظرانی که با خدای خود عهد و پیمان بستند جاودان باد .

اهواز – لفته منصوری
21/5/1389



ارسال توسط جمعی از نویسندگان
 
تاريخ : سه شنبه بیست و نهم تیر 1389

بار دیگر یاد شهید ممبینی در ذهنم زنده شد!

جناب آقاي نعيم حميدي مدير محترم وب سایت

اينجانب امروز از گشت و گذاري كه در وب سايت ملاثاني نيوز داشتم به تصوير چهره شهيد حميد رضا ممبيني برخورد نمودم ،با توجه به اينكه بنده با آن شهید بزرگوار همكلاسي بوده و روي يك نیمکت در مدرسه پاسداران دانشكده ملاثاني تحصيل مي كردم مرا به ياد خاطره هاي دوران نوجواني و بازيگوشي تحصيلي كه با هم در كلاس درس داشتيم به ياد انداختيد ،لذا ضمن تشكر وافر از حضرتعالي بخاطر اين كار خوب تقاضا مي شود از بقيه شهيدان والي مقام به تناسب چنانچه اگر تصاوير و خاطراتي وجود داشته باشد منعكس بفرمایید. كار بسيار پسنديده و عالي خواهد بود ،البته اينجانب با آقاي شهيد اسدي همكلاس بودم ايشان نقاش و خطاط بسيار خوبي بودند همچنين شعر هاي زيبايي مي سرودند ضمناً در يك دوره بسيار كوتاه معلم رياضي شهيد سعيد حميدي اصل بودم.

مهندس حمید امیری فرد



ارسال توسط جمعی از نویسندگان
 
تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389

تقدیم به شهدای شهر ملاثانی
عشق یعنی استخوان و یک پلاک سالها تنها و بی کس زیر خاک

السلا علیک یا ابا عبداله الحسین (ع)

جا دارد از این طریق درود و سلام بی پایان خود را به روح بلند شهد و به خصوص شهدای منطقه باوی تقدیم کنم .یاد شهید سعید حمیدی اصل بخیر . یاد آن جلسات قران که در مسجد موسی بن جعفر (ع) برگزار می گردید بخیر .یاد صوت دلنواز و حنینش بخیر .روحش شاد .وجود ما مدیون آن شهداست . شاید بتوانیم با عمل درست و احساس مسئولیت رضایت خاطر انان را جلب نماییم و گوشه ای از ایثار فداکاری و جانفشانیهای انان را قدر دان باشیم . درود و سلام خداوند عالی متعال به تمامی شهیدان این مرزوبوم که با گذشتن از خود و عمل به سیره سید الشهدا حضرت اباعبداله الحسین (ع) قدمی در زنده نگه داشتن اسلام ناب محمدی (ص) به جا گذاشتند .26-03-89

حافظ منصوری



ارسال توسط جمعی از نویسندگان
 
تاريخ : چهارشنبه پنجم خرداد 1389

خاطره ي از شهيد سعيد حميدي اصل

آقاي حميد پرونده من از همين الان آماده بشه

زمان اعزام نيروهاي بسيجي شهر ملاثاني به جبهه هاي نبرد حق عليه باطل بود ،بنده نيز حسب وظيفه ذاتي به ديدار و توديع آنان رفتم (آن زمان ساختمان بنياد شهيد بخش باوي مجاور ناحيه مقاومت بسيج ملاثاني بود)،شهيد سعيد حميدي اصل با چهره ي بشاش و خندان بطرف اينجانب آمد و پس از احوال پرسي و ديده بوسي خطاب به بنده گفت : آقاي حميد پرونده شهادت من را از همين الان آماد كنيد و تمام فرم هاي لازم را در آن قرار دهيد ،يك لحظه اشك در چشمان ام حلقه زد و به ايشان گفتم : ان شاءالله به سلامت برگرديد و در جشن پيروزي همديگر را ببنيم و درآغوش گيريم اما ، او باز هم گفته خود را تكرار كرد و گفت : به شما گفتم ،پرونده ي شهاد را تنظيم كنيد چون پس از اين عمليات  من شهيد مي شوم . وواقعا اينگونه تعبير اين شهيد ملكوتي به حقيقت پيوست .يادش گرامي و راهش پر رهرو باد.

عبدالحسين حميد

مسئول اسبق بنياد شهيد بخش باوي



ارسال توسط جمعی از نویسندگان
 
تاريخ : شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389

«ای سردار سرداران»

تقدیم به سردار سپاه اسلام «شهید سرلشکر علی هاشمی»

ای رادمرد،

ای نام آوازه،

و ای الگو و قدوه ی پیکار ما،

ای سردار من،

چکامه ی مصیبت تو را با کدامین شاه بیت آغاز کنم تا غمنامه ی هجرانت را با آن بسرایم، در حالی که نمی دانم این خاک «مجنون» بالین و فرش خاکت گشت، یا آب «عظیم» جسم پرپرت را بستر و مرقد آرام جانت شد؟

کاش می دانستم، چگونه ما را در هور ماتم و جزایر اندوه آن رها ساختی و قصد مقصود نمودی؟

اگر چنان فرود آمدی که پیشانی ستد با معبود خویشت را بر خاک «مجنون» سائیدی، که نیکا بر آن خاک، که از تو رفعت گرفت؛ و اگر آب «هور»، نعش ناز و خونین تو را به آغوش خود برد، که خوشا به آن آب که از خون تو طهارت یافت؛

سردار ما،

این آب «هور» و چند وجب خاکش، از هیبت، ظهور و حضورت نامی به خود گرفت و شهرت و آوازگی خرید و متبرک شد؛ و الا بی نام تو، «هور العظیم» و «جزایر مجنون» آن، بر تارک تاریخ نقشی نمی بست و نه هیچ ارجی می یافت.

پس، باید این گستره ی آب آسمانی که بر پهنه ی روزگار، نشانی از شکوه نداشت، بر نام نامدارت ببالد که تو بهایی به آن بخشیدی و ناموررش ساختی.

سردار سرداران،

سالیان دراز بر بلندای آرزوهایمان، زانو رصد کردیم و از فراز برج انتظار، چشم به سوی باختر دوختیم به این امید که روزی دیده هایمان به طلعت و سرو قامت خوشنمایت فروغی یابد؛ لکن، حدیث از بازگشت تو با جامه ی میمون و مبارک شهادت شنیدم.

گرچه این تحفه ی ارجمند و ارمغان بهاور آسمانی زیبنده ی شأن و مزلت توست؛ اما فقدان سپه آرای توانمند دریای «تالاب»، نه بر من، که بر تمام جنگ آزمایان دوران هشت سال دفاع مقدس گران آمد.

روز دوشنبه، «هور» در سوگ فراق سردارش، شعری از خیز آب می سراید، موجها بر کرانه ها سیلی می نوازند، مرغان وحشی به ناله بر می خیزند، ماهیان، دم آهنگ و نفس تنگ می گردند، نیزارها نوای وداع می دمند و خاک مجنون رنگ غم هجران خواهد گرفت، چون دیگر آن «هور» برای همیشه از برکات وجود پیکر آن سردار باز می ماند.

سردار «هور»، پس از بیست و اندی سال، به موطنش «اهواز» برمی گردد؛ به دامان دلسوختگان و شیفتگان دلباخته ی دیدار او می آید؛ نه...، نه...، آنان به پیشواز مسافر ملکوت می روند. همانانی که ماندند و بزرگی را از او و دیگر شهیدان آموختند. آری، از او همت، عزم، توکل، پایداری، صبر، و در یک کلام معامله با خدا را آموختند، تا این سبب ساز بلندی گرفتن و استعلای جمهوری اسلامی بر بام عزتی که خداوند آن را خبر داده است شود.

وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ (سوره ی ألمنافقون آیه ی 8).

من اگر در مراسم تشییع این شهید جلیل القدر شرف حضور یابم با حض و نصیبی که به چنگ نیاوردم وداع خواهم کرد نه با شهید ی که همواره جاوید و حاضر است. طوبی به آنی که گرد راه مسافر بهشت را طوطیای دیده اش سازد.

سلام و درود خداوند بر او باد آن هنگام که زاده شد و آنگاه که غریبانه به شرف شهادت و حضور به پیشگاه پروردگار نائل آمد و آن روزی که سرافراز بر انگیخته خواهد شد.

اهداء به روح پر فتوح آن صادق پایبند به عهد الله، «ألفاتحة» مع الصلاة علی محمد و آل محمد.

جانباز ـ عبدالامام حمیدی ـ اصفهان 25/2/1389

 



ارسال توسط جمعی از نویسندگان
 
تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389

شهید سرلشکر شهید علی هاشمی

به روایت تصویر

شهید علی هاشمی در کنار مقام ولایت

 



ارسال توسط جمعی از نویسندگان
 
تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389

سرلشکر شهید علی هاشمی

به روایت عکس



ادامه مطلب...
ارسال توسط جمعی از نویسندگان
 
تاريخ : سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389

به یاد سردار شهید علی هاشمی؛

شاید بسیاری از دوستان مطلع نباشندکه سرلشکر شهید و جاویدالاثر حاج علی هاشمی از فرزندان برومند بخش باوی است.وی در روستای ملحه از توابع شهر ویس و در ۱۰ کیلومتری ملاثانی بدنیا آمد و قبل از انقلاب بهمراه خانواده جهت امرار معاش به شهر اهواز رفت .وی نقش بسیار مهمی در راهپیمایی های قبل از انقلاب و همچنین تحولات ۸ سال جنگ تحمیلی و دوران دفاع مقدس داشت .جهت تجلیل از مقام این شهید ماندگار و نیز آشنایی با سیرت زندگانی و ایثارگری های وی دو خاطره به نقل از امیردریابان علی شمخانی و سردار دکتر حسین علایی به خوانندگان محترم وبلاگ تقدیم می گردد.

روایت خواندني علی شمخانی از سیدالشهدای سرداران گمنام جنگ

از روزهای آغازین ناپدید شدن علی هاشمی در ماه‌های پایانی جنگ به دلیل شناخت نزدیکی که از وی داشتم، هرگز سرنوشتی غیر از شهادت برای او در ذهنم رقم نمی‌خورد. چرا که می‌دانستم علی هاشمی هرگز افتخار اسارت خود را به عنوان فرمانده یک قرارگاه به صدامیان نخواهد داد و برای جلوگیری از این امر تا آخرین گلوله خواهد جنگید/علی هاشمی، کرخه کور را به کرخه نور و هور را به منطقه‌ای برای عبور از بن‌بست جنگ نابرابر تبدیل کرد.

شاید چندان آسان نباشد، بگویم همه افتخارات جنگ از آن سرداران نیست و سرداران شهید جنگ هم محدود به سرداران شهید مشهور نیست!چه بسیار گمنامان غیر سرداری که لحظات حضورشان در جبهه‌های جنگ تحمیلی، افتخارات ماندگاری را رقم زده و اینها بیشتر از دیگران می‌توانند تعریف «اسوه» به مفهوم تکرارپذیری را داشته باشند و هم سرداران بی‌نام و نشانی در طول و عرض جبهه‌های نبرد ستاره رخشنده‌‌ای بودند که امروز متناسب با منزلت جهادی‌شان نام و نشان درخوری ندارند.سکوت ما، تلاش و ارتباط بستگان و مرتبطان با شهدا، برخورد تبعیض‌آمیز اصحاب امکانات به دلیل روابط عاطفی خاص با برخی شهدا و یا عدم اطلاع و ناآگاهی و یا تجلیل به منظور جبران جفا، منجر به پدیدار شدن این صحنه‌ها شده است.علی هاشمی، سرداری سرافراز و سیدالشهدای سرداران گمنام است. مناعت طبع شخصی ایشان ناشی از تربیت خانوادگی و رسومات قبیله‌ای و قومی در حیات و کسوت رزمندگی‌اش در شهادت و کسوت «عند ربهم یرزقون» نیز تداوم پیدا کرده است.رفتار و منش حاج علی هاشمی، تفسیر حلم و بردباری است؛ هرچند که روانه‌سازی این نوع واژگان برای شهدا و شهیدی همچون عالی هاشمی، دشوار است. هنگامی که به این جملات می‌اندیشم که چرا ما عادت کرده‌ایم به این «مرده بد و زنده خوب» نداشته باشیم، چیدمان کلمات در تجلیل از ایشان که بر گردن من و ما حق دارند، صدچندان دشوار می‌نماید.جغرافیای حضور علی هاشمی در جبهه‌های نبرد جنگ تحمیلی و هشت سال دفاع مقدس محدود، اما مدت زمان حضور نامحدود و دربرگیرنده آغاز تا پایان جنگ، محل شهادت او خط مقدم و نوع شهادت او در درگیری تن به تن، تأثیرات همچون او را ابعادی ملی و ظرفیتی به پهنای تاریخی می‌سازد.از روزهای آغازین ناپدید شدن علی هاشمی در ماه‌های پایانی جنگ به دلیل شناخت نزدیکی که از وی داشتم، هرگز سرنوشتی غیر از شهادت برای او در ذهنم رقم نمی‌خورد. چرا که می‌دانستم علی هاشمی هرگز افتخار اسارت خود را به عنوان فرمانده یک قرارگاه به صدامیان نخواهد داد و برای جلوگیری از این امر تا آخرین گلوله خواهد جنگید.این دو یعنی رفتار و منش مشخصی ناشی از روحیه جهادگری و میل شیعی عرب‌های خوزستان و نیز نوع و محل و مدت زمان حضور در جنگ و نقش او و نیز نوع شهادت ایشان و بیست سال گمنامی پس از پایان جنگ تاکنون، از او شخصیت ممتاز و متمایزی می‌سازد که سکوت ما را باید بشکند. اصحاب امکانات را به سمت شاخص‌های گمنامان به تحرک وابدارد و در نداشتن بستگان فعال در پیگیری تجلیل از او، سکه علمداری سرداران گمنام هشت سال دفاع مقدس را به نام ایشان ضرب زده و او را سیدالشهدای سرداران گمنام بنامیم و در کنار رفع تحریفات روایی از جنگ، تاریخ‌سازی غیرواقعی از جنگ در رفع تبعیض از برجسته‌سازی شهدای جنگ غفلت نکنیم.نماد و یادمان علی‌ هاشمی، فراتر و برجسته‌تر از همه نمادها و یادمان‌های جنگی احداث شده تاکنون در خطه خوزستان از شلمچه تا چنگوله است و بیشتر از غربت و مظلومیت جنگ و رزمندگان واجد پیام است. هرچند لوح تلاش‌های مؤمنان در نزد حضرت حق مکتوب و محفوظ است، اما برای مشعل افروزی چراغ «اسوه» سازی و عبرت و پندگیری ما بندگان عاصی خداوند در عالم فنا این نیز یک مجاهده به شمار می‌آید.علی هاشمی، کرخه کور را به کرخه نور و هور را به منطقه‌ای برای عبور از بن‌بست جنگ نابرابر تبدیل کرد.مشهورسازی هور گمنام، آماده‌سازی و شناسایی آن، تمهید مقدمات لازم برای غلبه بر مزیت‌های دشمن با رعایت غافلگیری، ناکارآمدسازی قدرت آتش دشمن (ادارات و توپخانه) و ناممکن سازی به‌کارگیری قدرت زرهی و کم‌تأثیرسازی قدرت برتر هوایی دشمن نکات چهارگانه‌ای است که در فعالیت همراه با سکوت، قرارگاه سری نصرت توسط علی هاشمی با هدایت فرماندهی کل سپاه برادر محسن رضایی رقم زده شد و در آن سال‌های سخت 62 و 63، هور را معبری برای پیروزی بر اراده حبلی شکست‌ناپذیری دشمن مبدل ساخت و این مهم به جز از علی هاشمی و تیم بومی‌اش بر‌نمی‌آمد.تبدیل شدن نام کرخه کور به کرخه نور با عملیات شبیخون ابتدای جنگ توسط علی هاشمی خود داستانی جذاب، غرورآفرین در اذهان باقی گذارده که نباید نقش‌آفرین ایشان را در آغاز جنگ در مقایسه با حضور مؤثرش در عملیات خیبر و بدر کمرنگ سازد.علی هاشمی از معدود افرادی است در سپاه پاسداران که در زمینه‌های ظهور قدرت دریایی جمهوری اسلامی ایران ایفای نقش کرده است؛ قدرت دریایی که امروز پس از ظهور قدرتمندانه‌اش در مانورهای اخیر، وزیر دفاع آمریکا را وادار به اعتراف به این کار می‌کند که باید در ساختار نیروی دریایی ایالات متحده آمریکا تغییرات اساسی ایجاد کرد، چرا که با راهبردهای سنتی، نمی‌توان نوع نگاه دگرگون شده به دریا توسط مدافعان دریایی جمهوری اسلامی ایران در منطقه سوق‌الجیشی خلیج فارس عرض اندام پیروزمندانه داشت و این قدرت امروز، ناشی از نوع نگاه متفاوتی است که ما به دریا از نقطه هور با حضور آن سلحشور گمنام پیدا کردیم.به هم‌رزمانش که با او جنگیدند، به حیات سعیدش، به شهادت مسعودش به خانواده صبورش، به مردم و خطه سلحشور خوزستان ستایش که در کلام امام به اسلام ادای دین کرده است و به عرب‌های هماره مدافع حق از واقعه جهاد دیروز تا جهاد هماره جاری درود می‌فرستم.

*دریابان علی شمخانی

 



ادامه مطلب...
ارسال توسط جمعی از نویسندگان
 
تاريخ : دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389

یاد شهیدان بوی خوش خانه حاج سیدعلی در ایام جنگ بود


بنده متولد 51بودم وزمانی که جنگ به پایان رسید 16ساله بودم و متاسفانه افتخار همرزمی شهدا را نداشتم لیکن در مدرسه راهنمایی و دبیرستان شهید شیخانی جوانان و نوجوانانی چون شهید سعید حمیدی اصل ،علی حمیدیان مقدم، سعید مروانی ، حسن متفرقه وبرخی دیگر از این بزرگوران شهید را دورادور می شناختم و چهره های نورانی و ملکوتی آنها را بخاطر دارم بنده در آن حال وهوای جنگ هیچ آهنگ و نوایی برایم دلنشین تر از مارش حمله نبود که همیشه از طریق رادیوی ناسیونال قهوه ای رنگی که تا بحال آنرا دارم می شنیدم از خانواده ما اخوی بزرگترم سید حسن دوسال در خط مقدم جبهه بود و هر بار که مرخصی می آمدمرخصی وی
استعلاجی و بدلیل جراحات وارده بوده که اکنون با 35%جانبازی شیمیایی از یادگاران آن دوران بوده لیکن مهمتر از همه جو شهید وشهادت بود که دائما در منزل پدری ما بر کل خانواده حاکم بود پدرمان چون در تمام تشییع جنازه های شهدا بعنوان مرثیه ثرا بودند همیشه ابیات شعری را در مدح شعرا می نوشتند و قبل از شرکت در مراسم تشییع برایمان می خواندند و حال و هوای خانه را با این ابیات دگرگون می کرد از مهمترین ابیاتی که تا کنون در گوشم زمزمه میشود این بیت حزین می باشد

(یمشیع الشباب ارجوک ریض خل اشوفنه --- ربیته ابدموع العین ابنی و ارد اودعنه)
خدایا دل شهدا را از ما شاد گردان و ما را بر صراط مسقیم آنها پایدار گردان

سیدمحسن موسوی زاده


بسم رب الشهدا’ و الصدیقین


شب گذشته ار طریق اخبار ساعت ده وسی از زبان سردار باقر زاده شنیدم که در بین اجساد مطهر شهدا که جدیدا در اثر جستجو کشف شدند جسد مطهر سردار سرافراز اسلام شهید علی هاشمی از فرزندان دلیر منطقه باوی بوده که امیدوارم امت شهید پرور استان و بخصوص مردم مسیر باوی در تاریخی که انشا’ الله برای تشییع جنازه وی تعیین خواهد شد جهت تکریم و تجلیل از این سرباز فدارکار اسلام حضور پرشوری داشته باشند . بنده قبل از شهادت این عزیز شناختی از وی نداشتم لیکن بعد از شهادتش خیلی از بزرگواری و عظمت این شهید شنیدم و خداوند نیز توفیقی داد که دوسال پیش پسر این شهید عزیز جهت تایید مدرک تحصیلی خود به اداره ناحیه چهار اهواز مراجعه کردند که بنده پس از شناخت وی افتخار داشتم برخی کارهای اداری تایید مدرک وی را انجام دهم فقط به احترام نام آن بزرگمرد که شاید در روزجزا نزد ایشان رو سفید باشم .


یادش گرامی و راهش پررهرو باد



ارسال توسط جمعی از نویسندگان
 
تاريخ : یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389

پوتین ها را با هم عوض کردیم اما جایمان را هرگز

(به یاد شهید علی حمیدیان مقدم)

من عادتاً هر گاه لباس رزم به تن می کردم، به جنس و کیفیت پوتین خیلی اهمیت می دادم چون راحتی را بیشتر از پاهایم می گرفتم. به این دلیل هیچگاه پوتین سنگین و خشک و نامنعطف به پا نمی کردم. وقتی که در عملیات والفجر هشت مجروح شدم عمق جراحت (قطع دست) سبب شد بدون لباس نظامی به تهران اعزام شوم. (یعنی پوتین ام گم شد).

پس از گذشت کمتر از یک سال، تصمیم گرفتم دو باره به جبهه عزیمت کنم. با وجود مخالفتها یک جفت پوتین نرم و خوش فرم تهیه کرده و در عملیات کربلای چهار که در تاریخ 3/10/65 آغاز شد شرکت نمودم که در همان عملیات با داغ مصیبت شهادت همزمان دو خواهر زاده ام علی و سعید حمیدی اصل مواجه شدم. بالأخره عملیات کربلای چهار با همه خاطرات تلخ و سختش به پایان رسید و من بی نصیب برگشتم. چند روزی گذشت تا اینکه عملیات کربلای پنج در تاریخ 19/10/65 شروع شد که چند مرحله داشت. شهید عارف کم سن و سال «علی حمیدیان مقدم» که در شجاعت و دلاوری زبانزد همه بود قصد داشت پس از اتمام مرخصی به اتفاق سایر همرزمانش از ملاثانی به منطقه ی عملیاتی برگردد. وقتی که «علی» وارد محوطه ی بسیج ملاثانی شد به سمت من آمد و سلام و روبوسی کردیم. سپس مرا به گوشه ای دعوت کرد و به من گفت: عبدالامام! می شود این پوتین ات را با پوتین من عوض کنی؟ بلافاصله گفتم: چشم! و بندها را باز کرده و پوتین را از پا در آورده و به وی تقدیم نمودم. او هم بعد از در آوردن پوتین اش تشکری کرد و موقع بستن بندهای پوتین به من گفت: عبدالامام! پوتین تو جون میده واسه عملیات، این قدر سبک و راحته که آدم حس نمی کنه چیزی تو پاهاشه من از این جور پوتین ها دوست دارم.

و بالاخره «وی» برای همیشه رفت. وقتی که پیکر مطهرش را به ملاثنی آوردند، با چشمان خودم می دیدم که «علی» در حالی به سوی بهشت می رود که پوتین من به پای او بسته شده بود. (آخر «او» قتیل المعرکه بود و به اين خاطر با تمام لباس های رزمش دفن شد). من هم پا به پای انبوه جمعیت او را به مأوای جاودانه اش بدرقه کردم. اما این حسرت در سینه و دلم ماند که: ای کاش من هم با پوتین او به جایی می رسیدم. اما هر کسی لایق جای خویش است. درست است ما پوتین ها را با هم عوض کردیم اما جایمان را هرگز. از خداوند مسألت می کنم شفاعتش در حق ما مقبول درگاهش گردد. امین.                 

  عبدالامام حمیدی ـ اصفهان 17/2/89


ارسال توسط جمعی از نویسندگان
 
تاريخ : شنبه هجدهم اردیبهشت 1389

دل من هوای  شهید علی حمیدیان پور را کرده است.

بسم الرب الشهدا والصدیقین

غروب یکی ازپنجشنبه های فروردین ماه سال 1360 خبر شهادت شهید گرانقدر علی حمیدیان پور ناصری را زمانی دریافت کردیم که در حال برگزاری اردوی هجرت در منطقه ای از کوه های نفت سفید بودیم.علی یکی از مداحان و قاریان توانمند دعا و چهره ای شناخته شده در منطقه بود بنابراین دور از انتظار نبود که شهادتش تاثیری شگرف وعمیق در پی داشته باشد.آن شب یکی از تپه های منطقه برای دعای کمیل در نظر گرفته شده بود.بچه ها در حالی که شمع های روشن در دست داشتند در صفوفی منظم وبا خواندن سرودهای حماسی در خصوص منزلت شهید وشهادت به سمت محل برگزاری مراسم حرکت کردند. ، وقتی مراسم دعا شروع شد هیچ نیازی به مرثیه ثرایی ومداحی نبود،به یکباره جوی در مراسم حاکم شد که هیچگاه در طول حدود 30سال که ازآن شب میگذرد دیگر نظیر آن را تجربه نکرده ام.حتی نمی دانم علی رغم اینکه چند ساعتی مراسم به طول انجامید بالا خره متن دعا به انتها رسید یا نه.خلاصه تاثیر این اردو واردوهای بعدی در اعزام رزمندگان به جبه های نبرد وترویج فرهنگ شهادت در منطقه انکار نا پذیر است.

« شهادت نیستی، نیست، بلکه تولدی تازه است وعمری جاویدان»

«کلامی ازشهید اصغر اسدی»

مهدی عطاران اهوازجمعه 89/02/17



ارسال توسط جمعی از نویسندگان
 
تاريخ : جمعه هفدهم اردیبهشت 1389

شهید سید کریم مهدوی

به عشق شهادت، چای تلخ به کام دوستانش داد!

شهید بزرگوار سید کریم مهدوی كه سلام و رحمت خداوند بر او و پدر مکرمش باد،  وقتی كه پس از اولين اعزامش به جبهه به مرخصی آمد، برای من تعریف کرد: وقتی عازم جبهه شدم، همان که مرا با آن سن و سال دیدند پشت خط نگهداشتند. زمانی که وقت چای خوردن رسید، به من گفتند: سید کریم! برو چای درست کن. سید کریم می گفت: من هم با حس مسؤلیت، یک چای دبش (درست و حسابی) تهیه کردم و تقدیم برادران رزمنده کردم. وقتی که چای را خوردند و خیلی هم از طعم و مزه و بوی چایی که من درست کرده بودم خوششان آمده بود، مرتباً از من و هنر چایی درست کردنم تعریف کردند. یکباره به خودم آمدم که: ای وای! من کاری با خودم کردم که رنگ خط اول (خط مقدم) را نبینم. صبر نمودم تا نوبت وعده ی بعدی چای برسد. وقتی عصر شد صدا آمد: سید کریم! گفتم: بله؛ یکی گفت: سید، وقت چایی. گفتم: چشم برادر! من هم رفتم و کتری را روی چراغ «علاء الدین» گذاشتم. وقتی آب بجوش آمد، بجای یک مشت، دو مشت چای خشکه درون کتری ریختم و به جای آن که چای را دم کنم آن را جوشاندم تا حدی که بوی آن تند شد. سپس کتری را آوردم و با حوصله ی تصنعی شروع کردم به چای ریختن و تعارف کردن به برادران رزمنده. برادران همین که لیوانهای پلاستیکی و بعضی که کلاسشان بالاتر بود نیم شیشه ی مربا را تا دم دهان و بینی آوردند، بوی تند چای جوشیده آزارشان داد و مزه تلخ آن، چای را غیر قابل نوشیدن کرده بود. همه به نوبت دادشان بالا رفت: آی ی ی! وای ی ی! سید کریم! این دیگه چه چاییه؟ دفعه پیش که خیلی خوب بود، چشم خوردی؟ گفتم: نه، راستش را بخواهید من شانسی چای درست می کنم، ممکن است یکبار خوب درست کنم ولی در عوض چند بار بد، حالا خود دانید. وقتی که دیدم برای نوبت های بعد از من نخواستند چای درست کنم، امیدوار شدم و امیدواری ام بیهوده نبود، یکی دو روز بعد مرا فرستادند جلو (خط مقدم)

                                                                 عبدالامام حمیدی ـ اصفهان     



ارسال توسط جمعی از نویسندگان