مرحوم حاج سید سلمان موسوی اسوه مهر و محبت، از عمق جان رثایی می سرایم
شنیدم قاصدی بانگ فزع برکشید و گفت: در موطنت آشوب غم بپاست؛ تکاپو، جای جای آن دارد؛ سراسر اندوه نشسته است. بی درنگ و ناشکیب بار سفر بر دوش نهادم. دیدم شهر ملاثانی موج در موج آدم است، سیاهی، رنگ چیره ی شهر است؛ سراغ از افرای سایه گستر دیارم گرفتم. بغض شکسته ای گفت: باروی بلند کیان ما را می جویی؟ گفتم: آری، پی آن هیبت شامخ شهرمان هستم. مروارید بر گونه اش لغزید و گفت: دیرک خیمه شوکت مان در شام جمعه لرزید و فرو افتاد، سرای بی سراج ما را چون ما تار می بینی؟ گفتم: چرا ای دوست! از آن سان که سرها تان را همچو بیرق های نیم افراشته خم دیدم، همان دم دریافتم که غمِ شهر، طغیان ساز کرده است. یکی زانو در بغل، یکی تیره پوش و آن یکی ساکت و محزون و بسیار مردمی هم نالان و گریان. هوای شرجی، دیگر بوی «نم» نمی داد؛ هر چه بود، بوی اشک دیده ها. گمانم این نبود امسال، بی سید سر بدارم؛ خیالم این بود که سید را این محرم هم ببینم و از شط دست نوازنده اش، کفی دیگر بنوشم. چقدر حیف است این ساقی که دیگر در میان نیست. مرا گو، که پیش که، این سینه را بشکافم، تا هر چه آه از فراقش هست بیرون بپاشم؟ وای، که دیگر فرصت بوسیدن دست «بابا» رخت بر بست و مرا میراث دار حسرت ها نمود. وای، که دیگر مثیلی در شهرم من کم هست از او و شاید نیست بر جای، ای مردم؛ سید سلمان، رایت بیضای کوی آرام ما بود و برد و سلام چموشی های خلق و خوها. ملاذ جانهای خسته ی غربتکده عواطف بود، آن هنگام که قطاری از نمای احبه ما از مقابل دیده های ذهن مان گذر می کند و هیچ دستی توان گرفتن گوشه دامنی نیست.

سید سلمان، مرا از ایام کهنه یار بود؛ او، هم صاحبخانه و هم جار بود. او شاه بیت خاطرات است بلکه او شاه است، شاه مذکرات است. من یاد می آرم در کودکی، آن بوریا، در سایه دیوار بی سقف مسجد که خود دست در آن داشت، زیر پای نماز پیشگان گستره یافت و تکبیر آغاز شد و ذکر جل و علی بر پای گردید. او چقدر این پای و آن پای کرد، این جای و آن جای رفت و این در و آن دروازه زد تا بدیدیم خشت بر خشت، ستون جنب ستون، همراه و همدوش با مؤمنین، این بیت خدا برافراشته گردید.آری، حکایت ارتحال سید سلمان، سرایش غمنامه دیوان عشرت ناتمام ماست. چه او، «بقية اهلنا و احبتنا» است که مرا و اهل خطه مان را شایسته پدری بود که فقدانش قامت ها را از میان شکست. من باور از بخت ناخوش ندارم که امشب شمع پروانگان ما بی فروغ است اما به آن دستانی که مرکبش را برافراشتند صد دعا می گویم: از عزت نیندازد همانی که شهریار جنت مکان مان را در باران شکوه و شوکت، از جوار شهیدان والا مقام به منزلگاه جاوید بدرقه ساخت. غم فقدان سید سلمان گران است و مصیبتش افزون، اما مرثیه ها مان پیشکش شاه بلا، حسین فاطمه (ع) باد که آن دردانه زهرا (س) در آن وادی، بی هیچ، غریب افتاد، چند از تنهایی بر آنجا چیره بود؟ نه بازویی زیر سر بود نه مندیلی دور قفا؛ سریر خاک بالین او بود و آفتاب، چنان تاب می داد بر تن ربوده کسا، که نمی شد گفت: این کربلا داغ تر بود یا آن تفتیده لبها! دستم شکسته ، دیده ام کور، و زبانم گنگ باد از ذکر مصیبت حسین (ع).سادات ارجمند، سید محمد، سید نعیم، سد کریم، سید نور، سید جابر، سید علی و سایر سادات معظم، احفاد و ارحام سید سلمان، عظم الله اجرکم و ایانا بمصاب فقدانه الجلل، امروز، سوگ بر عامیان مستولی است. همه، غبار عزا بر دل داریم؛ درست است شما را شرف اولاد صلب سید سلمان را دارید و لکن ما را افتخار فرزندی معنوی آن عَلَم محبت و وحدت است که در فراغش مویه سر کردیم. من، دل روشنم که سوارانِ راه، راد مردانی اند که اندیشه و مرام سید سلمان را که جلیس و انیس یکپارچگی، صلح و صفای ما بود، عنوان آینده خود در سیرت مردم مداری خواهند ساخت. پس، امید بسیار داریم که هر شمشادِ شانه افراشتهای از این باغ، خود، شمایی شایسته از سلم سلمان (ره) و مرام مردم نوازش دارید. یزدان بی همتا را سپاس بی پایان است که او، مؤمنان شایسته را جایگاهی نیکو «وَ مَساكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ» خواهد بخشید. خداوندا! مهمان رحمت گسترده ات را خلعت غفران بی انتها ارزانی دار و فردوس برینت را مأمن و مأوی او ساز که لطافت آغوش او، طنین ترنم دلنواز قلب او و گرمای نفسش، تن ما را جان بخش بود. أللهم تغمد فقیدنا برحمتک و مغفرتک یا واسع الرحمة و المغفرة.
عبدالامام حمیدی ـ اصفهان
14/7/91