اگر پاسخم را ندهي بار ها مي نويسم و باز تو را مي خوانم
به گزارش روابط عمومی آموزش و پرورش باوی : آمنه عطائی دانش آموز نخبه و شاعر آموزشگاه حضرت رقیه (س) در حضور بازرسان اداره کل استان با قرائت دلنوشته ی زیبا ،نغز و پر معنا خطاب به ساحت قدسی بقیةالله الاعظم امام زمان (عج) ، احساسات معنوی همگان را برانگیخت و فی المجلس مورد تحسین و تشویق مهمانان و مدیریت آموزش و پرورش شهرستان قرار گرفت .ضمن تجلیل و تقدیر از دختر ادیب ملاثانی متن دلنوشته ایشان در سطور ذیل تقدیم خوانندگان همیشگی وبگاه ملاثانی نیوز می گردد. آرزويم را همه مي دانند چون بار ها گفته ام امروز آرزوي خود را به صورت نامه براي خود او مي نويسم تا شايد بر آورده شود ارباب من سالهاست كه در انتظار تو به جاده ها چشم دوخته ام و لحظه ها را مي شمارم مي دانم كه مي داني همه مي گويند كه ما به آن درجه ايمان نرسيده ايم تا تو بيايي ولي من به حرف آنها اطمينان نمي كنم درست است كه ما انسانها حتي خودم با اينكه تو را دوست دارم ولي هيچ كاري براي ظهورت نمي كنيم ولي تو كه از ضعف انسانها آگاهي ارباب من خسته شده ام از روزهايي كه به انتظار تو سپري مي شد و جمعه هايي كه شوق ديدارت را داشتم و نيامدي چه بگويم از جمعه هايي كه بيهوده سپري شده اند آنها را احساس مي كردم ولي باز هم اميد داشتم وقتي غروب مي شد دلگير مي شدم و به خود مي گفتم كه جمعه ديگري در راه است و تقويم را مي بوسيدم و مي گفتم كه خوب شد كه همه هفته ها جمعه دارند حتي اگر پاسخم را ندهي بار ها مي نويسم و باز تو را مي خوانم تو اي آواز عشق من اي آواز زندگي چطور مي خواهي كه ساز من جز آهنگ تو آهنگ ديگري بنوازد آيا آواز ديگري ياد گرفته ام يا يار ديگري پيدا كرده ام كه بتوانم از تو دست بكشم يا شايد كمتر به تو فكر كنم وقتي كه نامت را مي شنوم چنان نيرويي مي گيرم كه مي خواهم فرياد بزنم اي انسانهاي گناهكار دست از گناه كردن بر داريد تا شايد عشق ما بيايد و عطش جان معشوق هاي خود را فرو نشاند آيا صداي من را مي شنوي كه به هنگام نماز در آسمان مي پيچد و دائم از خداي خود تو را طلب مي كند آيا صداي گريه ام را مي شنوي گريه مي كنم براي آنكه زندگي بيش از اندازه بدي و زشتي دارد مي گريم براي اينكه احساس مي كنم تو در اين صحراي غم انگيز نيستي و من در اين صحرا تنها و عطشان ديدن رويت هستم مي دانم كه چه خطر هايي به خاطر دعاي تو از من دور شده اند باز منتظر تو مي مانم حتي اگر جانم را خدا گيرد و هر روز برايت مي خوانم :
دل من خون شد از اين غم تو كجايي ؟
واي كاش كه اين جمعه بيايي
دل من تاب ندارد همه گويند به انگشت اشاره
مگر اين عاشق دل سوخته ارباب ندارد تو كجايي تو كجايي ؟
و تو انگار به قلبم بنويسي
تو خودت
مدعي دوستي و مهر شديدي
كه به هرجمعه جديدي ز هجران و غمم ناله سرايي تو كجايي ؟
تو كه يك عمر سرودي تو كجايي تو كجايي ؟
تو خودت كاش بيايي به خودت كاش بيايي




