اشاره : ۱۶ آذر ۱۳۹۱ ملاثانی همراه مردمش تاریخ ساز شد و نامشان بر جریده ی عالم ثبت شد. هیچ چیزی به جزعبور ضریح حسین (ع) از این شهر نمی توانست باعث این افتخار شود. کربلا ماندنی است و هرکس و هرچه در این راه قدم گذاشت ماندگار خواهد ماند.
پرده ی اول
چند ساعتی از طلوع آفتاب پنجشنبه نمی گذشت که جمعیت به پیشواز آمده بود. مسیر استقبال جاده ی اصلی شهر پیش
بینی شده بود به همین خاطر این مسیر بسته شد و به موازات آن مردم منتظر بودند. شهر تقریبا تعطیل بود و انگار همه ی ملاثانی چشم شده و به راه دوخته شده بود.هرچه می گذشت زمزمه ی تاخیر کاروان در شهرها و روستاهای بالادستی به علت استقبال غیرمنتظره ی مردم بیشتر شد. خوزستان هم قسم شده بود که برای عزیز فاطمه (س) چیزی کم نگذارد. هنگامه ی ظهر خبر قطعی شد که ورود کاروان تا عصر به تاخیر خواهد افتاد. جمعیت متفرق شد ولی چند ساعت بعد پرشور تر از صبح حاضر شد. ملاثانی میعادگاه عشق بود و عاشقان شهرها و روستاهای اطراف هم که رد معشوق را اینجا جسته بودند، آمده اند.باز هم خبر رسید که کاروان تاخیر دارد و حداقل تا ساعت ۹ امشب به ملاثانی نمی رسد. دومین بار بود که مردم ناامید و دست خالی بر می گشتند ولی این فقط ظاهر قضیه بود. این انتظار برای یک معاشقه ی تاریخی واجب بود. با صدای اذان جماعت می رفتند تا در عاشقانه ترین غروب شهر، سجده هایی از جنس نور بیافرینند.حالا شب شده بود و سردی هوا هم بیشتر خودنمایی می کرد. ولی هنوز حریف این گرمای حضور نمی شد.عقربه های ساعت پشت سر هم می گذشت و کم کم روز وشب پنجشنبه هم تمام شدنی بود. اکثر جمعیت به عزاداری مشغول بود، پیرمردانی آن طرف تر بی تکلف روی جدول های خاکی کنار خیابان نشسته بودند، پیرزنی از سردی هوا در پناه عبایش بود و دختر جوانی در گوشه ای زیارت عاشورا زمزمه می کرد. این ها تکه هایی از یک تابلوی باشکوه است که خالقش دست ارادت مردم یک شهر بود.در ورودی شمالی شهر و روبروی دانشگاه کشاورزی، دانشجویان خیمه ی عزا برپا کرده بودند. آنها مصمم بودند در میدان عشق چیزی از بقیه کم نداشته باشند. در میان جمعیت چهره هایی می بینی که از خودت می پرسی ((دست کدام گشت آنها را به اینجا ارشاد کرده؟ امشب چه اتفاقی افتاده؟ اشکال از کجاست؟ چشم ما؟ یا ذهن آنها؟)) این حرف ها را بنداز دور! امشب و اینجا نقل ما و آنها نیست، همه حول یک محور در گردش اند.
پرده ی دوم
انتظارها به پایان رسید. ساعت های ابتدایی بامداد جمعه بود که ضریح حرم حسینی در پوشش ((کاروان سفینه النجاه)) قدم به ملاثانی گذاشت.جمعیت در پس و پیش خودرویی که ضریح را حمل می کرد حرکت می کردند و راننده مجبور بود خودش را با گام های مردم هماهنگ کند.حالتی رفت که قابل توصیف نیست. برخی بر سر و سینه می زدند، عده ای به پهنای صورت اشک می ریختند و آنهای که توانی داشتند دستی به ضریح می رسانند. چند نفری که با من بودند در بین جمعیت گم شدند. این ازدحام بهانه ی خوبی بود تا هرکس بی توجه به دوست و آشنا، در پیشگاه مولای خود سفره ی دلش را باز کند و حرف های نگفته اش را بزند.حال که بعد از ساعت ها انتظار معشوق رخ نموده، نباید فرصت سوزی کرد. باید حرم دل را به آستان جانان گره زد. باید از شکوه ها گفت، از غصه ها گفت، حاجت طلبید و مساله پرسید. از ضریح بخواه که از کشته ی کربلا بپرسد هنوز زخم هایش خوب نشده؟ هنوز زخم زبان و تیغ کوفیان حسین را می آزارد؟ هنوز فریاد ((هل من ناصر)) اش بی جواب است؟ از حال خودم هم بپرس٫ از او بخواه به تو بگوید من کجا ایستاده ام؟ یزیدی ام یا حسینی؟ حواست باشد هنوز که هنوز است مساله این است!کم کم کاروان به میدان شهر می رسید. فشار جمعیت به حدی بود که از نزدیکی خودرو فاصله گرفتم و سر از آخر جمعیت درآوردم. مبهوت این همه شکوه و ارادت بودم که با دوستی که حالتش دست کمی از من نداشت بالای پل شهر رفتم تا بهتر صحنه را درک کنم. چیزی که از آن بالا می دیدم باورکردنی نبود. نیمه ی شب سرد زمستانی این همه آدم در خیابان های ملاثانی چه می کنند؟ بعضی ها پیرمرد و پیرزنانی بودند که وضعیت جسمی شان اجازه نمی داد در این هوا و این ساعت از شب، اینجا باشند ولی شور آنها دست کمی از جوانان نداشت.از آن بالا یکی با دستش جمعیت را نشان داد و پرسید ((کدوم مسئول و میشناسی که اگه قرار بود این وقت شب بیاد ملاثانی، این طوری ازش استقبال می شد؟)) ناخودآگاه یاد این جمله ی حضرت زینب (س) افتادم که خطاب به آن ملعون فرمود: ((فوالله لا تمحو ذکرنا)) این کلام امشب چقدر ملموس بود.
پرده ی سوم
از ورود کاروان به شهر قریب سه ساعت می گذشت. در این فاصله برخی با قطعه شعری، نوحه ای یا نوایی ارادتشان را نشان می دادند و اشک حدیث مشترک جمع بود.کم کم کاروانسالار آواز رحیل سرداد ولی گویا امشب حکایت قدیمی کاروان و ساربان می خواهد برعکس شود. امشب قرار است این مردم عقده های تاریخی همه ی عاشقان ناکام ادبیات و افسانه ها را یک جا خالی کنند. این بار عاشق خود ساربان است و مهار شتر را خودش به دست گرفته. او می خواهد آخر قصه را خودش بنویسد.مسئولین شهر هم به کمک کاروانیان می آیند تا بلکه از میان جمعیت راهی باز کنند. به هر ترتیبی شده کم کم ماشین به طرف خروجی شهر حرکت می کند.میهمانی داشت تمام می شد و میهمان با گام های کوچکی که برمی داشت، دل بزرگ میزبان اش را می لرزاند. آن قدر دل به مشبک های ضریح این کاروان گره خورده بود که می شد به جای ((سفینه النجاه))، نامش ((سفینه القلوب)) باشد.ملاثانی با قلب شکسته و چشمان خیس سفینه النجاه را مشایعت کرد تا پیامبر رازها، حاجت ها و پرسشهایش باشد. چیزی به طلوع آفتاب نمانده بود. از این به بعد خورشید به شهری می تابد که (( مقدس شده است ))
هاشم دلفیه - /دانشجوی ارشد جامعه شناسی