گفتُم یااا سید عبااس به دادُم برس که کل مردم جهان چشم به راه مونَن!
تو فلافل فروشی "عبدونالد" نشسته بودُم داشتم با بچا صحبت می کردُم و فلافل می خوردُم که دیدم موبایلُم زنگ می خوره نگاه کردُم دیدُم باراکِ.
مو: اه چته هم باز مزاحم شدی؟ موقع شام هم سریشمونی؟؟
باراک اوباما: "عبدول" دستُم به عینک ریبنت، سرم به دمپایی ابریت جون عبدسیا یه کاری بکن فردا 21 دسامبرِ.

مو: خو حالا امروزم 20 دسامبره زنگ زدی تقویمو یادُم بیاری؟
باراک اوباما: "عبدول" 21 دسامبر یه بچه سیاره میاد می خوره تو زمین زندگیمون نابود میشه.. هنوز جوونُم هنوز آبودانو از نزدیک ندیدُم.. نذار دنیا نابود شه. ندار آبودان ندیده از دنیا برُم!
دیدُم نه انگاری قضیه جدیه. سریع رفتم تو مرکز هوا فضای آبودان "کاسا" با تلسکوپ یه نگاه کردُم اینور آسمون خبری نبود. یه نگاه اونور خبری نبود یهو دیدُم از بالا سرُم یه بچه سیاره داره می خوره وسط مرکز جهان که آبودان باشه! دیدُم تا فردا ای بچه سیاره می خوره وسط آبودان هممونو میشکافه که هیچ کُن فیکون می شیم جمیعاً!
دیگه سرتونو درد نیارُم کوکا وسایل کوه نوردیمو آوردُم رفتُم رو بلند ترین نقطه جهان که کوههای اطراف آبودانن. دیدُم بچه سیاره بالا سرُمه دو دستمو گرفتُم بالا گفتُم یااا سید عبااس به دادُم برس که کل مردم جهان چشم به راه مونَن! با دو دستُم بچه سیاره رو گرفتم آروم گذاشتُمش پایین. 21 دسامبر هم باراک دوباره زنگ زد کلی ازُم تشکر کرد که باعث شدُم آبودان ندیده از دنیا نره! قراره بیاد آبودانگردی از عجایب 10 گانه ی آبودان بازدید کنه!
عبدول