یادی از سردار راضی حمیدی اصل ،سیدالشهدای شهر ملاثانی
برای مصاحبهی تلویزیونی با دعوت حاج حسن اخوی سردار شهید راضی حمیدیاصل به منزلشان رفتم. حاج لفته منصوری و حاج طاهر حمیدی قبل از من صحبت کرده بودند. به همراه حاج عبدالله حمیدیان مصاحبهمان را آغاز کردیم.
حاج عبدالله، شهید راضی را با فضایلی اخلاقی منحصر به فرد اینطور معرفی کرد: در یکی از روزهای ماه مبارک رمضان برای افطاری منزل یکی از بستگان با هم دعوت بودیم. فصل تابستان به دلیل طولانی بودن روزهایش، تشنگی و گرسنگی را بر انسان غالب مینمود. نزدیک غروب با هم راه افتادیم. به خیابان منزلی که در آن دعوت بودیم، رسیدیم. راضی از من خداحافظی کرد. گفتم: راضی مگه دعوتی نمییای؟ راضی جواب داد: مسجد صاحبالزمان(عج) میرم نماز میخونم، بعدش میام. گفتم: امشب رو مسجد نرو، بریم افطار کنیم. گفت: باید به مسجد برم. از من جدا شد و بعد از خواندن نمازش در مسجد،برای افطاری آمد. حاج عبدالله از شجاعت و قاطعیت راضی گفت و از مطالعه و صداقت و نفوذ کلامش با آنکه سنش از بعضی دوستانش کمتر بود، را بیان کرد.
![]()
با اتمام صحبتهای حاج عبدالله، من همانطور که راضی را دیده بودم، گفتم. او یکی از اساتیدم بود که به شاگردیش افتخار میکنم. صحبت لغو و بیهودهای را از او نشنیدم. با هر کلام، هدفی داشت و طوری کلمات و جملات را بکار میبرد که آدم را شیر فهم میکرد. اطرافیانش از نوجوان و جوان و کهنسال بودند، با هر کدامشان به راحتی همکلام و همراه میشد و با هر یک به زبان خودش حرف میزد.

سن من در سال 61 ، چهارده سال را تمام نکرده بودم. برخی شبها توی بسیج ملاثانی با هم قدم میزدیم. من علاقه زیادی داشتم به جبهه بروم و راضی در مورد علم و ادامهی تحصیل و مطالعهی کتابهای شهید مطهری در کنار جبهه برایم میگفت. یک بار آقای جاسم اعصامی معلم ادبیات کلاس اول راهنمایی من، موضوع شهید کیست و شهادت چیست؟ را به عنوان انشاء به ما گفت. من از راضی کمک خواستم. حدیثی را گفت که در اول انشایم نوشتم: اول قطره من دم الشهید کفاره عن ذنوبه. به واسطه این انشاء چندین نمره بیست گرفتم.
تابستان سال 62 که در جبههی پاسگاه زید به دیدنم آمد. داستانم را برایش گفتم: دوچرخه قرمز رنگی داشتم و هر روز بعد از ظهر، به میدانی که نزدیک تصفیه خانه بود، میرفتم و آموزش نظامی بسیجیها را تماشا میکردم. سنم کم بود و جثهام کوچک. توی تمرینات راهم نمیدادند. بعد از مدتی همراه شهید سیدکریم مهدوی با التماس به دوره رفتم. چند روزی را گذراندم و آموزش خیز سه ثانیه، باز و بست اسلحهی برنو و ام. یک. را دیدم و یک مرتبه برای نیم ساعت دم در مسجد صاحبالزمان(عج) با اسلحهی ام. یک. پست دادم. آن موقع در مسجد کپسول گاز خانگی میدادند . حتی کوپن هم توزیع میکردند. پدرم از جایی شنیده بود که به بسیج میروم. مرا نهیب داد که به بسیج نروم. دو روز بعد، مربی بسیج به من گفت: راضی گفته بچههای کوچیک نباید به دوره بیان. من شدم از این طرف مانده و از آن طرف رانده. راضی خیلی خندید و حلالیت طلبید. ظهر در سنگر کمی به خواب رفتم. نیم نگاهی کردم دیدم راضی بادبزن را بالای سرم گرفته و مرا باد میزند. به مهربانیش غبطه خوردم
![]()
راضی شخصیتی محکم و مورد اعتمادی داشت.اطمیان به نفسش حرف نداشت. در بین دوستان محور بود. اهل تفکر با افق بلند بود. همهی دوستان ایشان تشخیص راه از بیراه را الهام گرفتهاش هستند. نیت و قصد قلبی و کلام لسانی و رفتار و اعمال راضی با هم یکی بود ، شفاف و زلال. راضی ستارهای درخشان در آسمان ملاثانی است که تا همیشه خواهد درخشید.
دیگر سخن: یکی از دلایل یاد و ذکر شهدا، زنده بودن آنهاست. ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون. ایشان از عرش الهی نظارهگر و شاهد هستند. دیگر اینکه یاد ایشان : ایمان، خدا، صراط مستقیم، پیامبر اکرم(ص)، ائمهی اطهار(ع)، اعمال نیک ، اخلاق کریمه، تعاون و همیار و همدلی، دوری از رذایل و بلشتیها را به انسان متذکر میشوند. علاوه بر آن بچههای ما که به نوعی دوران طفولیت، کودکی، نوجوانی و جوانی ما را تکرار میکنند، با آشنا شدن با شخصیت و طریق و تفکراتشان، احساس هویتی عریق و با ریشه و راسخ کرده، قدم در راهی روشن میگذارند که به رضایت پروردگار ختم میشود. انشاالله.

پس : شهدا نیاز به یاد کردن ما ندارند چون ایشان عند ربهم یرزقون میباشند و دارای درجات عالی هستند و از اولیای الهی میباشند ولی نیاز ما به شهدا اینست که تجربهی ایشان را اعم از خصایل و فضایلشان، راه فداکاری برای جامعه اسلامی و دفاع از نوامیس مردم و مورد ظلم و تجاوز قرار گرفتهها و همت و تعاون را بیاموزیم و طریقتشان، راه پر فراز و نشیب و وهمآلود فرارویمان را تنویر کنند.
خلیل خلیلاوی