پنجشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۸۹ | 20:21 | جمعی از نویسندگان -
لطيفه۱
گدايى مى رفت و فرزند كوچكش به دنبالش. كودك صداى زنى شنيد كه از پس جنازه اى بانگ مى كرد و مى گفت: سرورم! ترا به خانه اى برند كه نه آن را عطايى است و نه فراشى و نه چاشتى و نه شامى. كودك گفت: پدر! [ آيا ] او را به خانه ما مى برند؟
از کتاب کشکول شيخ بهايی ره
فرستنده: عبدالامام حميدی ـ اصفهان
لطيفه۲
صحرا نشینی معاويه همسفره بود. و بزغاله بريانى را كه بر سفره بود، مى دريد و به اشتهاى تمام مى خورد. معاويه او را گفت: چنان او را مى درى كه گويى مادرش شاخت زده است. و او گفت: تو چنان بر او مهر مى ورزى، كه گويى مادرش ترا شير داده است .
از کتاب کشکول شيخ بهايی ره
فرستنده: عبدالامام حميدی ـ اصفهان