گفتمان مرغ محوری مولانا ابوعدنان
با سیدنا الاستاد منصوری
با چشمانی اشکبار و روحی آزرده ،در حالی که عدنان همانند ابلهان به من نگاه می کند مطالبم را می نویسم .برادر منصوری دلنوشته زیبایت را خواندم !! تا شب به فکر فرو رفتم زیرا مطلب شما آنقدربا جزئیات وملموس نوشته شده که انگار شما در جو و فضای ما بزرگ شده اید !!!اما یک سوال،چرا رسومات ما این چنین از بین رفته و به حافظه تاریخ سپرده شده اند؟آیا فقر اقتصادی می تواند این کار را بکند؟ یا به اصطلاح زندگی شهری ؟چرا دیگر نمی شود مرغ را بین 8یا 9نفرتقسیم کرد؟چرامیهمانی دادن ورفتن کم شده ؟آیا واقعا کف گیرمان به ته دیگ خورده ومهمان ها صدای خش خش آن را شنیدند؟فکر نکنم !!؟چرا عدنان وحشیانه بدون در نظر گرفتن میهمانان و...به طرف مرغ می پرد ومرغ فقط بین یک نفر تقسیم می شود ؟ چرا اگر کسی چیزی خرید یا به جایی رسید همه حسادت می کنند؟آیا مردم عوض شدند ؟در این فکر و خیال بودم که فرزندابلهم ،کماکان به من زل زده و عاقل اندر سفیه نگاه می کند و مطالبم را می خواند گفت:اینها همه اش به علت خودخواهی وتکبر ماست همانند شماکه فکرمی کنید همه چیز را می دانید(بفرما آقای منصوری! واقعا ماجرات داشیم با پدر خود اینگونه صحبت کنیم ) نگاهی به فرزند ابلهم کردم ورایانه را خاموش کردم چون روایت کرده اند :جواب ابلهان خاموشی است.
ابوعدنان