فرمانده دلاور دوران ۸ سال دفاع مقدس استاد حاج خلیل خلیلاوی از حسین کرمی راهدار و پدرش حاج سهراب برای جوانان و نوجوانان ملاثانی می گوید.حسین را دوباره بشناسیم.
لبخند حسین

تازه از خط مقدم بر گشته بودم،وسایل حمام را از چادر برداشتم و بیرون آمدم،کریم مشعلی پیک گروهان موشکی به سمت من آمدو گفت:"20 نفر اعزامی جدید به گردان ضد زره دادن" گفتم:" لیست شون رو گرفتین؟" گفت: "بله، یکی شون هم سراغ شما رو گرفت و میگه همشهری شماس." گفتم:"بگو نیم ساعت دیگه توی چادرشون جمع بشن، من اونجا میام." سر ساعت وارد چادر شدم، همه بلند شدند و صلوات فرستادند. با همه سلام واحوالپرسی کردم ،ولی خبری از همشهری ام نبود، بین آنها نشستم و بعد از خوش آمد گویی ، برنامه آموزشی و وضعیت منطقه عملیاتی شلمچه را شرح دادم. به صورتها نگاه میکردم و دنبال گمشده ای بودم. در چادر بالا رفت و یک نوجوان ریز جثه وارد شد و لبخندی داشت، به آرامی سلام کرد و همان جا نشست. نگاهی کردم ، انتظار نداشتم به جبهه بیاید.بعد از جلسه خودم را از سوالات و جمع رزمنده های نوجوان رها کردم و سراغ حسین رفتم. خیلی خجالتی بود. با هم قدم زدیم و به سمت چادرمان رفتیم. از ملاثانی سوال کردم، چون مدت زیادی بود که نرفته بودم،از پدرش عمو سهراب سراغ گرفتم. سر به زیر بود، جوابهای کوتاه می داد.گفتم: "حسین هروقت کار داشتی ، رودر واسی نکن" گفت :"حتما "و خداحافظی کرد. بعد از هر مرتبه که از خط مقدم به "اردوگاه مارد" می آمدم،دنبال حسین می فرستادم و احوالش را می پرسیدم و آنها هم طبق برنامه در حال طی کردن دوره قبضه 106 بودند. بعد از مرخصی 2 روزه که رزمنده های نوجوان رفته بودند،حسین سراغم آمد و کلی صحبت کردیم و شام را در چادرمان ماند.از خط مقدم و رفتن به آن از من سوال می کرد.گفتم: " حسین خیلی عجله داری؟" گفت : "من برای همین اومدم. "گفتم : " انشا ا... میری."برنامه رفتن به خط مقدم شهرک دوعیجی را تهیه کردم. رزمنده های نوجوان به نوبت به همراه مسئول قبضه که از رزمنده های با تجربه بود، به خط مقدم اعزام می شدند. یک روز غروب که از خط برگشتم. از کریم سراغ حسین را گرفتم ،کریم گفت : " حسین از شما گلایه داره . " گفتم: "واسه چی؟ " گفت : " میگه شما همه رو به خط فرستادین ولی حسین رو نفرستادین . " گفتم: "برو صداش کن." چند دقیقه بعد حسین آمد. سلام کرد ولی سرش پائین بود، جواب سلام دادم و به احترامش بلند شدم و بعد از مصافحه گفتم : " حسین آقا ازم ناراحتی؟"چیزی نگفت. ولی مشخص بود، خجالت میکشد. گفتم :"حسین آقا، طبق برنامه رزمنده ها به خط می رن و فردا نوبت شماس." سرش را بلند کرد و لبخندی زد و واقعا لبخند صورتش را جذاب میکرد . گفت : "اجازه هست برم؟ " گفتم : " تازه اومدی،کجا؟ " گفت : " برم آماده بشم." گفتم :" فردا نوبت شماس نه الان، خوب اگه عجله داری باشه برو."بعد از چند روز ، ماموریت گردان ضدزره در خط مقدم تمام شد و بوی عملیات دیگری در منطقه شلمچه می آمد. از تدارکات وانت خواستم که وسایل و تجهیزات را از خط مقدم بیاورد. ماشین نبود و قول فردا صبح را دادند.غروب توی چادر حاج مسجدی بودم که صدای فرمانده گروهان خمپاره دم چادر آمد. تا مرا دید گفت :"تازه از خط اومدم امدادگرا گفتن بچه های ضدزره مجروح شدن." سریع سوار جیپ شدم و به چادر مخابرات رفتم. مسئول مخابرات خبر داشت .سفارشات را به حاج مسجدی کردم و با عزیز ماکنعلی به سمت خط رفتیم. جاده خیلی تاریک و پر از پیچ و خم بود. عملیات کربلای 8 هم اوایل شب شروع شده بود. جاده پر ازتردد بود. همه ماشین های سبک و کمپرسی ها چراغ خاموش می رفتند و غیر از تاریکی ،گرد وخاک هم بلند می شد. جیپ ما سقف نداشت و چفیه بر روی سر وصورتمان پیچیده بودیم.برخی از کمپرسی ها ما را نمی دیدند و مجبور می شدم چند مرتبه از جاده پایین بروم وتوی دست اندازها که دل و روده آدم را از جا میکند، بیافتم.به اورژانس خط دوعیجی رسیدیم .امدادگر خبر شهادت دوتا و زخمی شدن یکی شون را به ما داد. آب دهانم خشک شد و بغض گلویم را گرفت ولی نمی توانستم گریه کنم. تصویرلبخند حسین جلوی چشمهایم آمد.دوباره جاده تاریک و پر از گرد و خاک را از سر گرفتیم. بارش خمپاره و توپ دشمن در کنار و روی جاده مثل همیشه ادامه داشت. بعد از مسافتی به اورژانس دومی رسیدیم .مسئول اورژانس ما را به انتهای سنگرها راهنمایی کرد. سه رزمنده را کنار سنگر دیدم که دراز کشیده بودند برای یک لحظه تصور کردم خوابیده اند. ولی توی شب عملیات بین این همه صدای انفجار کسی خوابش نمی برد. با چراغ قوه صورت هایشان رانگاه کردم ولی هیچکدام حسین نبود. نشانی معراج شهدا را گرفتیم و راه افتادیم. ناگهان خمپاره ای ماشین مان را متوقف کرد . پیاده شدیم و ماشین را به کنارجاده هل دادیم و سریع لاستیک پنچر راعوض کردیم.خودمان را به جاده خرمشهر - اهواز رساندیم و به معراج شهدا رفتیم. بعد از پرس وجو ،نتیجه ای نگرفتیم . نزدیک صبح بود که به اردوگاه برگشتیم .صبح با عزیز به خرمشهر رفتیم. تصویر حسین و پدرش عمو سهراب توی ذهنم بود. حالا چه حالی داره ، البته عمو سهراب چون رزمنده است آمادگی دارد ولی بالاخره پدر هست .شنیده بودم که پدر حاضر است بمیرد و مردن فرزندش را نبیند.هر چه اورژانس و بیمارستان و معراج شهدا توی خرمشهر و آبادن بود رفتیم ، ولی اثری پیدا نکردیم ، توی بیمارستان طالقانی آبادان بنده خدایی از اورژانس به ما گفت :برخی از مجروحین و شهدا رو مستقیم به اهواز می برن.نزدیک عصر به اردوگاه رسیدیم. تمام موارد گردان ضدزره را با حاج مسجدی هماهنگ کردم.صبح روز بعد با همان جیپ جبهه به سمت اهواز حرکت کردیم. قبل از ظهر به معراج شهدای اهواز رسیدیم . مسئولی به ماگفت: "جنازه حسین کرمی و محمد ستاره را تحویل خانواده هایشان دادند و امروز تشیع جنازه حسین است."محمد ستاره هم خصوصیات حسین را داشت وهم شباهت ظاهری .به میدان چهار شیر که رسیدیم به سمت ملاثانی رفتیم. در راه به کاروان تشیع شهیدی رسیدیم ، دل توی دلم نبود، ممکن است تشیع حسین باشد؟ با سبقت از ماشین ها ، به اول کاروان رسیدیم. عکس شهید عبدالله نعامی بود . بنده خدا سرباز بود ، اورا می شناختم، هم محله ای ما بود . برایش فاتحه ای خواندیم و باکاروان به ملاثانی رسیدیم.وارد بازار شدیم، هر لحظه به مسجد جامع نزدیک تر می شدیم. در مسجد جمعیت ایستاده بودند. با دیدن ما به استقبالمان آمدند و ما را با آن لباسهای خاکی در آغوش گرفتند.حجله ای کنار در مسجد با عکس شهیدی گذاشته بودند و زیرآن نوشته بودند : شهید حسین کرمی راهدار. توی عکس همان لبخند روی صورت حسین بود.
خلیل خلیلاوی