اشاره :جناب آقای هدایت الله شباب از نیروهای نیک اندیش و خوش ذوق خطه فرهنگ خیز خوزستان می باشد که مدتی با ارسال مطالب متنوع و نظرات موثر و صائب ما را در استمرار این حرکت فرهنگی در قالب وب ملاثانی نیوز یاری می رسانند ،در همین راستا یک داستان کوتاه و دو حکایت به انتخاب و سلیقه ایشان تقدیم خوانندگان محترم و صمیمی وبلاگ می گردد.امیداست جناب آقای شباب همچنان ما و سایر دوستان را مورد لطف خود قرار دهند.
داستان قورباغه ها
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که باهم مسابقه ی دو بدند .هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...و مسابقه شروع شد ..... راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند ...شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :' اوه,عجب کار مشکلی !!' 'اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند، یا :'هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !'
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !' و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف ...ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر .... این یکی نمی خواست منصرف بشه !بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید ! بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟ اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟ و مشخص شد که ...
برنده ی مسابقه کر بوده !!!
نتیجه ی اخلاقی این داستان اینه که :
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !همیشه به قدرت کلمات فکر کنید .چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره،
پس :همیشه ....مثبت فکر کنید ! و بالاتر از اون ، کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید !
و هیشه باور داشته باشید :
من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم، این متن رو به 5 كسي كه براتون اهمیت دارند بفرستید ... به اون ها کمی امید بدید !! آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت . ...اینطور نیست؟
ارسال : هدایت الله شباب
دو حکایت در باب مثبت اندیشی تقدیم می کنم.امیدوارم آنهایی که همیشه نیمه ی خالی لیوان رو می بینند یه ذره تو نگاهشون تجدید نظر کنند.
حکایت اول:
روزی متوکل کمانی به دست داشت.تیری به جانب گنجشکی انداخت و خطا رفت.متوکل منفعل ( ناراحت ) شد.ابن حمدون از ندمای او حاضر بود.گفت:آفرین بادت ای خلیفه ی روزگار،متوکل گفت: چون تیر خطا شد چه جای تحسین کردنست؟ابن حمدون گفت:من چنان دریافتم که از آنجا که کمال مرحمت توست نسبت به خلق خدای!بر این گنجشک نیز رحم آوردی و عمداً خطا کردی تا آسیبی به وی نرسد.متوکل را این تفسیر خوش آمد و پنجاه هزار درم بر او انعام فرمود.
حکایت دوم:
گویند عیسی (ع) با شاگردان از کنار لاشه ی سگی می گذشت.شاگردان گفتند:چه بد است بوی او.مسیح فرمود: چه سپید است دندان او.
بعضی انسانها که باور کنند هر از خدا میرسد نیکوست و از روی حکمت
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هربار به فرشتگان اينگونه مي گفت: مي آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه درد هايش را در خود نگه مي دارد و سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود، با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست، گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر بزير انداختند. خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پرگشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: چه بسيار بلاها كه بواسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنيم برخواستي. اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فروريخت، هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.
انتخاب و ترجمه :سیدعبدالله موسوی