اشاره :امروز تماسی داشتم با سیدباقر احمدی ثنا ،مردی که سینه اش ما لامال خاطرات و یاد شهیدان و رزمندگان ۸ سال دفاع مقدس و از چهره های ماندگار جنگ،خیلی وقته که مزاحم اش میشوم تا برایم از شهدای ملاثانی بگوید،اول ایشون سراغی از بچه ها خصوصا" حاج لفته منصوری گرفت و بعد از کلی احوال پرسی ،خاطره ای از شهید سعید حمیدی اصل در هنگامه عملیات والفجر۸ ، فتح فاو و سه راهی مرگ برایم گفت و در این روزهای عید و جشن صله رحم ما را به دیدن شهدا برد و عید ما را با نام آنها صفای دیگری بخشید. اکنون این خاطره ی کوتاه اما نغز و پرمعنی را تقدیم همه خوانندگان صمیمی و همیشگی ملاثانی نیوز می کنم.و به اهل سعایت می گویم :سعید حمیدی اصل ،نه فقط قهرمان شهر ماست بلکه ما او را قهرمان ملی می دانیم.
سعید حمیدی اصل اسطوره اخلاق بود.
در عملیات والفجر ۸ حدود ساعت ۴ صبح خط مقدم را از بچه های مشهد تحویل گرفتیم ، تا ضمن استحکام بخشیدن به مواضع ،شهر فاو را پاکسازی نماییم.محل استقرار ما سه راهی مرگ بود(جاده فاو - بصره) شهید بابا زادگان گفت :سید شما برو بالای خاکریز و نگهبانی بده ،ما می خواهیم کمی قرآن بخوانیم ،من هم اجابت کردم و رفتم بالای خاکریز و مشغول نگهبانی شدم ،بعد از چند دقیقه ناگهان یک گلوله تانک به پشت خاکریز درست در محل سنگر شهید بابا زاده اصابت کرد،بنده متوجه نبودم گلوله به کجا خورده ،لذا اومدم پایین و در حال حرکت ،با شهید بابا زادگان صحبت می کردم ،
گفتم : ببینن این گلوله نامرد چکار کرد، احوال ما را بهم ریخت ،وسایل بچه ها را در پشت خاکریز درب و داغون نمود.اما وقتی رسیدم به سنگر دیدم ،گلوله درست خورده وسط سنگر وسر شهید بابا زاده از بدن جدا شده و ایشان در کنار شهید گل پلجی هر دو به فیض بزرگ شهادت نائل آمده اند ،یک لحظه از خود بی خود و دچار شوک و تشنج شدم و توی سر خودم می زدم .شهید سعید حمیدی اصل خودش را به محل حادثه رسوند ،حمایل و آرپی جی را گذاشت زمین و یک سیلی محکم تو گوشم خواباند و گفت ،چت شده ،شهید شدند دیگه .با اینکه سن و سال اش از من کمتر بود، اما مرا شرمنده منش و مناعت طبع خویش ساخت .سعید لحظه ای مرا به درون سنگر برد ،و همانجا بنده را به صبر و متانت سفارش نمود و گفت : همه ی ما در اینجا بدنبال شهادتیم ،لذا گریه و زاری معنا ندارد.آری سعید در منطقه عملیاتی آرام و قرار نداشت و در یک جا نمی نشست ، سنگر به سنگر سراغ بچه ها را می گرفت و با خنده ، خوش رویی و فراخی سینه به همه بچه ها روحیه ی مضاعف می بخشید.
خاطره به نقل از : سید باقر احمدی ثناء