فرق دیوانه و احمق
لاستیک خودروی مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حياط يک تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعويض لاستيک بپردازد. هنگامی که سرگرم اين کار بود، ماشين ديگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشين بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد. مرد حيران مانده بود که چکار کند. تصميم گرفت که ماشينش را همان جا رها کند و برای خريد مهره چرخ به بازار برود. در اين حين، يکی از ديوانه ها که از پشت نرده های حياط تيمارستان نظاره گر ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: از ٣ چرخ ديگر ماشين، از هر کدام يک مهره بازکن و اين لاستيک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعميرگاه برسی. آن مرد ،در وهله نخست توجهی به اين حرف نکرد ولی بعد از تاملی کوتاه به خود برگشت و ديد راست می گويد،بهتر است همين کار را بکند. پس به سفارش او عمل نمود و لاستيک زاپاس را بست. هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن ديوانه کرد و گفت: «خيلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی. پس چرا توی تيمارستان انداختنت؟ ديوانه لبخندی زد و گفت: من اينجام چون ديوانه ام. ولی احمق که نيستم!!ا
ارسال :مهدی عامریون