هوای سرد شبانه بهمن را زیر سقف آسمان گذراندند . قبل از نیمه شب ابری سیاه همه جا را فرا گرفت و نم نم قطرات باران شروع به بارش کردند. در کانال ، آب جریان گرفت . بچه ها در کیسه های خواب کز کردند و شکر رحمت خدا را با نماز شب به جا آوردند. انفجار خمپاره ها و گلوله های توپخانه ی بعثی ها با رعد و برق در هم آمیخته شدند.بچه ها حالت فواد را دیدند و به او غبطه خوردند. از روضه حضرت زهرا (ع) و شب زنده داری اش. فواد ترتیب نماز شب را از حسن فرامرزی² سوال کرده بود و همانجا در کانال روی کیسه خواب اولین نماز شبش را خواند . لذت عبادت ،لذتهای دنیوی را در نظرش بی رنگ کرد.قبل از ظهر با وانتهایی آبادان را به مقصد نخلستان روستای چویبده ترک کردیم .بعد ازظهر تمرین رزم کردیم. دو تا از بچه ها پایشان صدمه دید و به بیمارستان فاطمه زهرا (ع) اعزام شدند. فردا صبح هم تمرین کردیم ولی این بار تلفاتی نداشتیم.بعد از ناهار به اسکله چویبده رفتیم. قایق ها آماده بودند. آب رودخانه اروند در حالت مد بود و آب بالا آمده بود. با قایق ها به سمت مقابل که شهر فاو عراق بود ،حرکت کردیم . وزیدن باد باعث ایجاد امواجی شد و قایق ها را با خود بالا و پائین می برد. در ابتدای جنگ بعثی ها نتوانسته بودند از این رودخانه عبور کنند تا آبادان را تصرف کنند. رودخانه ای عمیق و عریض که هر 6 ساعت جریان جزر و مد جای خود را با همدیگر عوض می کردند.نزدیکی ساحل فاو ، موانع خورشیدی با آرماتورهای 2 متری از درون آب خود نمایی می کردند ، بین موانع خورشیدی ، سیم خاردار های حلقوی با ردیف های متعدد به همدیگر بسته شده بودند. انواع مین و بمب های فوگاز و تله های انفجاری در جاهای مختلف ساحل مزید بر موانع بودند. معبری برای قایق ها باز بود.به دیوارهای بتونی کانال که خط اول بعثی ها بود ، رسیدیم. سنگرهای انفرادی واجتماعی به این کانال راه داشتند و تیربارهای دو لول ضد هوایی منهدم شده به جای مانده بودند. بعد از کانال تابلویی نصب کرده بودند و روی آن نوشته ی "لبخند بزن رزمنده" به چشم می خورد.شام را قبل از غروب خوردیم. 2 تا تخم مرغ و سیب زمینی آب پز . سپس نماز را در کناره های ساحل خواندیم. برای بعضی از بچه ها آخرین نماز بود.نفربر ها ما را به بیرون شهر فاو در ابتدای جاده ام القصر بردند. با خوشه های منور، آسمان روشن بود. دسته اول ،دسته نعیم بود و نفر اول ستون، فواد بود با اسلحه ی کلاش و باد گیر آبی.ستون رزمنده ها از خاکریز عبور کرد. قرار گاه اول عراقی ها بدون تلفات تصرف شد.2تانک به آتش کشیده شدند. از پائین جاده که آن سویشان خور عبدالله بود ، ستون بصورت نیم خیز به راهش ادامه داد. ناگهان رگبار رسام تیربارگرینوف دشمن، همانند حلقه های زنجیر ، ستون را هدف گرفت. آرپی جی های مولوی و ایرج امینی³ شلیک کردند ، اما تیربار خاموش نشد .عنایت با فاصله 10متری از جاده تیربارش را آتش کرد. تیربارهای بعثی پشت خاکریز سنگر گرفته بودند و انگار به زاغه مهمات وصل بودند، اصلا شلیکشان قطع نمی شد. تلفات ما شروع شد. سید فرید تیر به فکش خورد و کفایی دو پایش مجروح شدند و ملیمی تیر به بازویش خورد و سید امجد تیر به کمرش اصابت کرد . نزدیک خاکریز عراقی ها، با سینه خیز و نیم خیز رسیدیم. تقریبا جنگ تن به تن شد. بعثی ها را می دیدیم و آنها ما را می دیدند و داد می زدند : "سلموا انفسکم" با تفنگ 40 میلیمتری چند گلوله شلیک کردم. عنایت بادستور نعیم بلند شد و بعد ازکشیدن شلوار کردی اش ، با گرینوف شلیک کرد ،تیربار بعثی امان نداد و 3 تیر به اسلحه و پیراهن عبدالنبی اصابت کرد. نعیم داد زد :"یحیی، فواد بلند شید." آنها با چهار دست و پا بلند شدند و پائین خاکریز عراقی ها در گودالی رفتند. مهمات ما رو به اتمام بود . زمین گیر شدیم. امکان پیشروی نبود. ما نه سنگری داشتیم نه جان پناهی. برگشت از پیشروی سخت تر بود. یحیی نارنجکی پرتاب کرد و نارنجک دوم را لحظاتی بعد انداخت که به نیمه خاکریز خورد و برگشت و به نزدیک پایش رسید ،اما منفجر نشد. حسن به درون گودال آمد و بعد از چند دقیقه قلی با پای زخمی داخل گودال غلطید. آتش نیروهای خودی رو به خاموش شدن رفت. دیگرصدای تیربار و رگباری نیامد. چهار رزمنده درون گودال ، تیربار بعثی را بالای خاکریز می دیدند. ولی نمی توانستند تکان بخورند. نزدیک هم شدند. قسم خوردند که با هم باشند. سپس تجهیزات و پوتین ها درآوردند. فرصتی برای خروج از گودال پیش نیامد. به دیواره گودال تکیه دادند. کم کم خستگی بر آنها چیره شد و پلکهایشان روی هم رفت. هوا گرگ و میش بود. یحیی نمازش را خواند . فواد چشمانش را باز کرد. با دست به یحیی اشاره داد . سه سرباز بعثی داشتند با تیربار اجساد شهدا را می زدند. سه تا تیر به ساق پای یحیی اصابت کردند. فواد چفیه را از گردن یحیی باز کرد و پای او را بست و با صدای خفه گفت :"تکون نخور." ناگهان صدای انفجار گودال را لرزاند . لحظاتی بعد گرد و خاک و دود انفجار کنار رفت. فواد به آرامی به خوابی ابدی فرو رفته بود ،دستهایش روی هم قرار داشتند ،ترکش به سرش اصابت کرده بود.حسن به دنبالش رهسپار شد و به قسمی که با هم یاد کرده بودند وفا کرد و او را تنها نگذاشت.
1.شهید نعیم مشعلی
2.شهید حسن فرامرزی
3.شهید ایرج امینی
خلیل خلیلاوی